شنبه, 03 فروردين 1392 ساعت 14:26

متن کتاب کشتی پهلو گرفته بخش4

نوشته شده توسط 
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)


سقيفه و خيانت

غم به جراحت مي‌ماند، يكباره مي‌آيد اما رفتنش، التيام يافتنش و خوب شدنش با خداست. و در اين ميانه، نمك روى زخم و استخوان لاى زخم و زخم بر زخم، حكايتى ديگر است. حكايتى كه نه مي‌شود گفت و نه مي‌توان نهفت.
حكايت آتشى كه مي‌سوزاند، خاكستر مي‌كند اما دود ندارد، يا نبايد داشته باشد.
مرگ پيامبر براى تو تنها مرگ يك پدر نبود، حتى مرگ يك پيامبر نبود، مرگ پيام بود، مرگ شمع نبود، مرگ روشنى بود.
آنكه گفت «حَسْبُنا كِتابَ الله» كتاب خدا را نمي‌شناخت، نمي‌دانست كه يكى از دو ثقل به تنهايى، آفرينش را واژگون مي‌كند، نمي‌فهميد كه با يك بال نه تنها نمي‌توان پريد كه يك بال، وبال گردن مي‌شود و امكان راه رفتن بطئى را هم از انسان سلب مي‌كند.
و نه او كه مردم هم نفهميدند كه كتاب بدون امام، كتاب نيست، كاغذ و نوشته‌اى است بي‌روح و جان و نفهميدند كه قبله بدون امام قبله نيست و كعبه بدون امام سنگ و خاك است و قرآن بدون امام، خانة بي‌صاحبخانه است.
هركس به خانة بي‌صاحبخانه، به ميهمانى برود، به يقين گرسنه برمي‌گردد. مگر آنكه خيال چپاول داشته باشد و قصد غصب كرده باشد يا كودك و سفيه و مجنون باشد.
تو در مرگ رسول، هدم رساله را مي‌ديدى و در مرگ پيامبر نابودى پيام را.
و حق با تو بود، آنجا كه تو ايستاده‌ بودى، همه چيز پيدا بود. تو از حوادث گذشته و آينده خبر مي‌دادى، انگار كه همه را پيش چشم دارى.
خداوند آنچه را كه به پيامبر و پدر داده بود، به تو نيز داده بود، جز رسالت و امامت.
تو يكبار در پيش پدر آنچنان از عرش و كرسى و ماضى و مستقبل سخن گفتى كه پدر شگفت زده به نزد پيامبر شتافت و پاسخ شنيد.
ــ آرى، او هم مي‌داند آنچه را كه ما مي‌دانيم.
هيچكس هم اگر باور نكند، من يقين دارم كه جبرئيل پس از پيامبر نيز دل از اين خانه نكَند و همچنان رابط عرش و فرش باقى ماند.
هماندم كه پيامبر سر بر بالش ارتحال گذاشت، همه فتنه‌هاى آتى از پيش چشم تو گذشت كه تو آنچنان ضجه زدى و نواى وا محمداه را روانه آسمان كردى.
دستهاى پدر هنوز در آب غسل پيامبر بود كه دستهاى فتنه در سقيفة بني‌ساعده به هم گره خورد و گره در كار اسلام محمدى افكند.
جسد مطهر پيامبر هنوز بر زمين بود كه ابرهاى تيره در آسمان پديدار شد و باران فتنه باريدن گرفت. دين در كنار پيامبر ماند و دنيا در سقيفة بني‌ساعده متجلى شد.
در لحظه‌اى كه هارون در كار مشايعت موسى به طورى جاودانه بود، مردم در سقيفة سامرى آخرت مي‌فروختند بي‌آنكه حتى به عوض، دنيا بگيرند. خَسِرَ الدُّنْيا وَاْلاَخِرة، ذلِكَ هُوَ الْخُسْرانُ الْمَبين.
معن بن عدى و عويم بن ساعده آمدند و به عمر گفتند:
ــ حكومت رفت، قدرت رفت.
ــ كجا؟
ــ از جاده سقيفه پيچيد و رفت به سمت انصار.
ــ كاروانسالار؟
ــ سعد بن عباده.
عمر به ابوبكر گفت:
ــ تا دير نشده بجنبيم.
بر سر راه، ابوعبيدة جراح را هم برداشتند و شتابان عازم سقيفه شدند.
در سقيفه، سعدبن عباده، عبا پيچيده، شتر حكومت را در جلوى خود گذاشته بود و با تظاهر به كسالت و بي‌رغبتى، آن را به سمت خود مي‌كشيد.
وقتى اين سه، وارد سقيفه شدند، شتر را ـ اگر چه مجروح و پى شده ـ از چنگال انصار بيرون كشيدند و به دندان گرفتند و اين در حالى بود كه صاحب شتر، عزادار و داغدار، افسار و شتر را از ياد برده بود.
عمر طبق معمول بنا را بر خشونت و دعوا گذاشت و با سعد به مشاجره پرداخت، اما ابوبكر يادش آورد كه:
ــ «اَلرِفْقُ هُنا اَبْلَغ».
اينجا نرمش، بيشتر به كار ما مي‌آيد.
و ابوبكر خود، عنان را در دست گرفت، از مهاجرين و انصار هر دو تمجيد كرد اما مهاجرين را برتر شمرد آنچنانكه آنان را شايسته امارت و انصار را شايسته وزارت قلمداد كرد.
بعدها عمر گفت كه من در اين راه هيچ مكرى نيدوخته بودم مگر آنكه ابوبكر مثل آن يا بهتر از آن را به كار برد.
«ما شَيءٌ كانَ زَوَّرْتُه فِى الَطّريق اِلاّ اَتى بِهِ اَوْ بِاَحْسَنَ مِنْه».
پيامبر پيش از اين گفته بود:
«امت من را اين دسته از قريش هلاك خواهند كرد.»
پرسيده بودند:
ــ تكليف مردم در اين شرايط چيست؟
فرموده بود:
ــ اى كاش مي‌توانستند از آن بركنار بمانند.(1)
قرار بر اين شده بود كه ابوبكر، حكومت را به عمر و ابوعبيده جراح تعارف كند و آنها با تواضع آن را به او برگردانند.
ابوبكر بعد از اتمام سخنرانى گفت:
ــ يا با عمر يا با ابوعبيده جراح بيعت كنيد و كار را تمام كنيد.
عمر گفت:
ــ نه به خدا، ما هيچكدام با وجود شما اين كار را نمي‌كنيم. دستت را پيش بياور تا با تو بيعت كنيم.
ابوبكر بي‌درنگ دست پيش آورد و اول عمر و بعد ابوعبيدة جراح و بعد سالم غلام حذيفه با او بيعت كردند. سپس عمر با زبان تازيانه از مردم خواست كه وحدت مسلمين را نشكنند و با خليفة پيامبر! بيعت كنند.
پدر هنوز در كار تغسيل و تدفين پيامبر بود كه از بيرونِ دَر صداى الله اكبر آمد.
پدر مبهوت از عباس پرسيد:
ــ عمو معنى اين تكبير چيست؟
عباس گفت:
ــ يعنى آنچه نبايد بشود شده است.(2)
آنچه پدر كرد، غفلت و غيبت نبود، عين حضور بود. در آن لحظه هر كه پيش پيامبر نبود، غايب بود. غيبت و حضور نسبى است. وقتى كه دين خدا بر زمين مانده است. با دين و در كنار دين بودن حضور است. هر كه نباشد، دچار وسوسه و دسيسه مي‌شود. كسى كه با چراغ و در كنار چراغ است كه راه را گم نمي‌كند.
ماه بايد در آسمان باشد و از خورشيد نور بگيرد، به خاطر كرم شب‌تابى كه نبايد خود را به زمين برساند. ابرهاى فتنه از سقف سقيفه گذشتند و خانة پيامبر را احاطه كردند، همهمه در بيرون دَر، شدت گرفت و دَر، آنچنان كوفته شد كه ستونهاى خانة پيامبر لرزيد.
ــ بيرون بيائيد. بيرون بيائيد وگرنه همه‌تان را آتش مي‌زنيم.
صدا، صداى عمر بود.
تو با يك دنيا غم از جا بلند شدى و به پشت دَر، رفتى، اما دَر را نگشودى.
ــ تو را با ما چه كار؟ بگذار عزاداريمان را بكنيم.
باز هم فرياد عمر بود:
ــ على، عباس و بني‌هاشم، همه بايد به مسجد بيايند و با خليفة پيغمبر بيعت كنند.
ــ كدام خليفه؟ امام و خليفة مسلمين كه اينجا بالاى سر پيامبر است.
ــ مسلمين با ابوبكر بيعت كرده‌اند، دَر را باز كن و گرنه آتش مي‌زنم.
يك نفر به عمر گفت:
ــ اينكه پشت در ايستاده، دختر پيغمبر است، هيچ مي‌فهمى چه مي‌كنى، خانة رسول الله...
عمر دوباره نعره كشيد:
ــ اين خانه را با هر كه در آن است، آتش مي‌زنم.
بزودى هيزم فراهم شد و آتش از سر و روى خانه بالا رفت.
تو همچنان پشت در ايستاده بودى و تصور مي‌كردى به كسى كه گوشهايش را گرفته مي‌توان گفت كه هدايت چيست؟ خير كجاست و رسالت چگونه است.
در خانه تنى چند از اصحاب رسول الله هم بودند، اما هيچكس به اندازة تو شايسته دفاع از حريم پيامبر نبود.
تو حلقة ميان نبوت و ولايت بودى، برترين واسطه و بهترين پيوند ميان رسالت و وصايت.
محال بود كسى نداند آنكه پشت در ايستاده، پارة تن رسول الله است.
هنوز زود بود براى فراموش شدن اين حديث پيامبر كه:
ــ فاطِمَةُ بِضْعَةُ مِنّى، فَمَنْ اذاها فَقَدْ اذانى وَ مَنْ آذانى فَقَدْ آذَالله.
فاطمه پاره تن من است، هر كه او را بيازارد، مرا آزرده است و هر كه مرا بيازارد خدا را.
وقتى آتش از دَر خانه خدا بالا رفت، عمر، آتش بيار معركة ابوبكر، آنچنان به دَر حريم نبوت لگذ زد كه فرياد تو از ميان دَر و ديوار به آسمان رفت.
مادر! مرا از عاشورا مترسان. مرا به كربلا دلدارى مده.
عاشورا اينجاست! كربلا اينجاست!
اگر كسى جرأت كرد در تب و تاب مرگ پيامبر، خانة دخترش را آتش بزند، فرزندان او جرأت مي‌كنند، خيمه‌هاى ذرارى پيغمبر را آتش بزنند.
من بچه نيستم مادر!
شمشيرهايى كه در كربلا به روى برادرم كشيده مي‌شود، ساختة كارگاه سقيفه است. نطفة اردوگاه ابن سعد در مشيمة سقيفه منعقد مي‌شود.
اگر على اينجا تنها نماند كه حسين در كربلا تنها نمي‌ماند.
حسين در كربلا مي‌خواهد با دليل و آيه اثبات كند كه فرزند پيامبر است. پيامبرى كه تو در خانة او و در حريم او مورد تعدى قرار گرفتى.
تعدى به حريم فرزند پيامبر سنگين‌تر است يا نوة پيامبر؟
مادر! در كربلا هيچ زنى ميان در و ديوار قرار نمي‌گيرد.
خودت گفته‌اى. ما حداكثر تازيانه مي‌خوريم، اما ميخ آهنين، بدنهايمان را سوراخ نمي‌كند.
مادر! وقتى تو را از پشت دَر بيرون كشيدند، من ميخ‌هاى خونين را ديدم.
نگو گريه نكن مادر! بايد مُرد در اين مصيبت، بايد هزار بار جان داد و خاكستر شد.
ما سخت جانى كرده‌ايم كه تاكنون زنده مانده‌ايم.
> کشتي پهلو گرفته
نگو كه روزى سخت‌تر از عاشورا نيست.
در عاشورا كودك شش ماهه به شهادت مي‌رسد، اما تو كودك نيامده‌ات ـ محسن‌ات ـ به شهادت رسيد.
من ديدم كه خودت را در آغوش فضه انداختى و شنيدم كه به او گفتى:
ــ مرا بگير فضه، كه محسن‌ام را كشتند.
پيش از اين اگر كسى صدايش را در خانه پيامبر بالا مي‌برد، وحى نازل مي‌شد كه «پايين بياوريد صدايتان را».
اگر كسى پيامبر را به نام صدا مي‌كرد وحى مي‌آمد كه «نام پيامبر را با احترام بياوريد.»
هنوز آب تغسيل پيامبر خشك نشده، خانه‌اش را آتش زدند. آن آتش كه عصر عاشورا به خيمه‌ها مي‌گيرد، مبدأش اينجاست.

(1). ماجراى سقيفه به نقل از خصائص مسند احمد، صفحة 24، چاپ مصر.
(2). انساب الاشراف، صفحة 582 (زندگانى فاطمه شهيدى، ص 108).


دختر اگر درد مادرش را نفهمد كه دختر نيست.
من كربلا را ميان دَر و ديوار ديدم، وقتى كه نالة تو به آسمان بلند شد.
بعد از اين هيچ كربلايى نمي‌تواند مرا اينقدر بسوزاند.
شايد خدا مي‌خواهد براى كربلا مرا تمرين دهد تا كاروان اسرار را سرپرستى كنم، اما اين چه تمرينى است كه از خود مسابقه مشكلتر است.
در كربلا دشمن به روشنى خيمه كفر علم مي‌كند،(1) اما اينها با پرچم اسلام آمدند، گفتند از فتنه مي‌هراسيم، كدام فتنه بدتر از اين؟ ديگر چه مي‌خواست بشود؟
كدام انحراف ايجاد نشد؟ كدام جنايت به وقوع نپيوست؟ كدام حريم شكسته نشد؟ كاش كار به همينجا تمام مي‌شد.
تو را كه تا مرز شهادت سوق دادند، تو را كه از سر راه برداشتند، تازه به خانه ريختند.
پدر كه حال تو را ديد، برق غيرت در چشمهاى خشمناكش درخشيد، خندق‌وار حمله برد، عمر را بلند كرد و بر زمين كوبيد، گردن و بيني‌اش را به خاك ماليد و چون شير غريد:
ــ اى پسر صحاك! قسم به خدايى كه محمد را به پيامبرى برانگيخت، اگر مأمور به صبر و سكوت نبودم، به تو مي‌فهماندم كه هتك حرمت پيامبر يعنى چه؟
و باز خندق‌وار از روى او بلند شد تا خشم، عنان حلمش را تصاحب نكند.
اما...اما تداعي‌اش جگرم را خاكستر مي‌كند.
به خود نيامدند و از رو نرفتند، عمر و غلامش قنفذ و ابن خزائه و ديگران، ريسمان در گردن پدر افكندند تا او را براى بيعت گرفتن به مسجد ببرند.
ريسمان در گردن خورشيد. طناب بر گلوى حق. مظلوميت محض.
تو باز نتوانستى تاب بياورى. خودت نمي‌توانستى به روى پا بايستى اما امامت را هم نمي‌توانستى در چنگال دشمنان تنها بگذارى.
خود را با همة جراحت و نقاهت از جا كندى و به دامن على آويختى.
ــ من نمي‌گذارم على را ببريد.
نمي‌دانم تازيانه بود، غلاف يا دستة شمشير بود، چه بود؟ عمر آنقدر بر بازو و پهلوى مجروح تو زد كه تو از حال رفتى و دستت رها شد.
انگار نه بر بازو و پهلوى تو كه بر قلب ما مي‌زد، اما ما جز گريه چه مي‌توانستيم بكنيم؟
و پدر هم كه خود در بند بود.
تو از هوش رفتى و پدر را كشان كشان به مسجد بردند. در راه رو به سوى پيامبر برگرداند و گفت:
يَابْنَ اُمّ اِنَّ الْقّوم اسْتَضْعفونى وَ كادُوا يَقْتُلُونَنى.
برادر! اين قوم بر ما مسلط شده‌اند و دارند مرا مي‌كشند.
يعنى همان كلام هارون به برادرش موسى در مقابل يهود بني‌اسرائيل.
شايد مي‌خواست علاوه بر درد دل با پيامبر، يهود و سامرى را تداعى كند.
و شايد مي‌خواست اين حديث پيامبر را به ياد مردم بياورد كه به او گفته بود:
انت منى بمنزله هرون من موسى الا انه لا نبى بعدى.
تو براى من مثل هرون براى موسايى (كه برادرش بود و وزيرش) با اين تفاوت كه نبوت به من ختم مي‌شود (و وصايت با تو آغاز مي‌شود)
عمر به پدر گفت:
على بيعت كن.
پدر گفت:
ـ اگر نكنم چه مي‌شود؟
عمر به پدر، به برادر و وصى پيامبر، به جان پيامبر گفت:
ــ گردنت را مي‌زنم.
پدر گردنش را برافراشت و گفت:
ــ در اينصورت بندة خدا و برادر پيامبر خدا را كشته‌اى.
عمر گفت:
ــ بندة خدا آرى اما برادر پيامبر نه.
پدر تا اين حد وقاحت را تصور نمي‌كرد، پرسيد:
ــ يعنى انكار مي‌كنى كه پيامبر بين من و خودش، صيغة برادرى جارى كرد؟
عمر گفت و ابوبكر هم:
ــ انكار مي‌كنيم، بيعت كن.
پدر گفت:
ــ بيعت نمي‌كنم. من در سقيفه نبودم اما استدلال شما در آنجا اين بود كه شما از انصار به پيامبر نزديك‌تر بوده‌ايد، پس خلافت از آن شماست. من بر مبناى همين استدلالتان به شما مي‌گويم كه خلافت حق من است، هيچكس به پيامبر نزديكتر از من نبوده و نيست. اگر از خدا مي‌ترسيد، انصاف دهيد.
هيچكدام حرفى براى گفتن نداشتند.
اما عمر گفت:
ــ رهايت نمي‌كنيم تا بيعت كنى.
پدر رو به عمر كرد و گفت:
ــ گره خلافت را براى ابوبكر محكم مي‌كنى تا او فردا آن را براى تو باز كند. از اين پستان بدوش تا سهم شير خودت را ببرى.
بخدا كه اگر با شما غاصبان نيرنگ‌باز بيعت كنم.
تو وقتى به هوش آمدى از فضه پرسيدى:
ــ على كجاست؟
فضه گفت كه او را به مسجد بردند.
من نمي‌دانم تو با كدام توان به سوى مسجد دويدى و وقتى على را در چنگال دشمنان ديدى و شمشير را بالاى سرش فرياد كشيدى:
ــ اى ابوبكر! اگر دست از سر پسر عمويم برندارى، سرم را برهنه مي‌كنم، گريبان چاك مي‌زنم و همه‌تان را نفرين مي‌كنم. به خدا نه من از ناقة صالح كم ارج‌ترم و نه كودكانم كم‌قدرتر.
همه وحشت كردند، اى واى اگر تو نفرين مي‌كردى! اى كاش تو نفرين مي‌كردى.
پدر به سلمان گفت:
ــ برو و دختر رسول الله را درياب. اگر او نفرين كند...
سلمان شتابان به نزد تو آمد و عرض كرد:
ــ اى دختر پيامبر! خشم نگيريد. نفرين نكنيد. خدا پدرتان را براى رحمت مبعوث كرد...
تو فرياد زدى:
ــ على را، خليفة به حق پيامبر را دارند مي‌كشند...
اگر چه موقت، دست از سر على برداشتند و رهايش كردند. و تو تا پدر را به خانه نياوردى، نيامدى. ولى چه آمدنى، روح و جسمت غرق جراحت بود.
و من نمي‌دانم كدام توان، تو را بر پا نگاه داشته بود.
تو از على، خسته‌تر، على از تو خسته‌تر. تو از على مظلوم‌تر، على از تو مظلوم‌تر.
هر دو به خانه آمديد اما چه آمدنى.
تو چون كشتى شكسته، پهلو گرفتى.
و پدر درست مثل چوپانى كه گوسفندانش، داوطلبانه خود را به آغوش مرگ سپرده باشند، غم‌آلوده، حسرت‌زده و در عين حال خشمگين خود را به خانه انداخت.
قبول كن كه غم عاشورا هر چه باشد، به اين سنگينى نيست.
پدر به هنگام تغسيل، روى تو را خواهد ديد و بازوى تو را و پهلوى تو را.
و پدر را از اين پس هزار عاشورا است.
خشم فاطمه (سلام الله عليها)
دفعتاً خبر آمد كه فدك از دست رفت و اين براى شما بانوى من كه تازه داغ غصب خلافت ديده بوديد، كم غمى نبود.
كارگزاران شما هراسان آمدند و گفتند:
ــ خليفه ما را از فدك بيرون كرد و افراد خود را در آنجا گماشت.
شما در بستر بيمارى بوديد. رنگ رويتان زرد بود و دستهايتان هنوز مي‌لرزيد، فروغ نگاهتان رفته بود و دور چشمانتان به كبودى نشسته بود.
از هماندم كه عمر در را بر پهلوى شما شكست و جان كودك همراهتان را گرفت و شما فرياد زديد:
ــ فضه مرا درياب!
من فهميدم كه كار تمام است و شده است آنچه نبايد بشود. شما مضطر و مضطرب از بستر بيمارى جهيديد و گفتيد:
ــ چرا؟!!
و شنيديد:
ــ فدك را هم غصب كردند، به نفع حكومت غصبى.
ــ چرا؟!
اين چرا ديگر جوابى نداشت، نه فقط كارگزاران شما كه خود خليفه هم براى اين چرا پاسخى نداشت.
من كه كنيزي‌ام ـ به افتخار ـ در خانة شما، مي‌دانم كه:
«فدك قريه‌اى است در اطراف مدينه، از مدينه تا آنجا دو ـ سه روز راه است. اين باغ از ابتدا دست يهود بوده است تا سال هفتم هجرت. در اين سال كه اسلام، نضج و قدرتى فوق‌العاده مي‌گيرد، يهود، بيم زده، از در مصالحه در مي‌آيند. و اين باغ را به شخص پيامبر هديه مي‌كند تا در امان بمانند.
پيامبر آن را مي‌پذيرد و باغ در دست پيامبر مي‌ماند تا آيه «واتِ ذَالْقُرْبى حَقَّهُ»... نازل مي‌شود و پيامبر به دستور صريح خداوند، فدك را به شما مي‌بخشد.»
اين، واقعيتى نيست كه كسى بتواند آن را انكار كند. اگر پدرتان رسول خدا هم پيش از ارتحال، همة مسلمانان را جمع مي‌كرد و سؤال مي‌فرمود: فدك از آن كيست؟ همه بي‌تأمل مي‌گفتند:
ــ فاطمه.
اينكه حالا چرا همه خفقان گرفته‌اند و دم برنمي‌آورند، من نمي‌دانم. حداقل بايد همان فقرا و مساكينى كه از اين باغ به دست شما روزى مي‌خوردند و حالا نمي‌خورند صدايشان دربيايد، اما انگار ايمان مردم هم با پيامبر، رخت بربست و جاى آن را رعب و وحشت و حب دنيا گرفت.
شما برخاستيد، با همان حال نزار و تن بيمار.
پس از وفات پدر بزرگوارتان، هر روز چروك تازه‌اى بر پيشانى مباركتان مي‌نشست، اما از اين حادثه، آنچنان برآشفتيد كه من مبهوت شدم.
مرا ببخشيد بانوى عالميان! با خودم فكر كردم كه اين فدك مگر چيست كه غصب آن زهراى مرضيه را اينگونه برمي‌آشوبد؟
فدك ملك با ارزش و پردرآمدى است. درست، اما براى فاطمة بريده از دنيا و پيوسته به عقبى كه مال دنيا، ارزش نيست، تازه، از فدك هم كه خود هيچگاه بهره نمي‌برديد.
فدك در تملك شما بود و فقر از سر و روى اين خانه مي‌باريد. فدك از آن شما بود و نان جويى هم سفرة شما را زينت نمي‌داد. فدك ملك شخص شما بود و روزها و روزها دودى از مطبخ اين خانه بلند نمي‌شد. شوى شما على، جان عالمى بفداش، هزاران هزار درهم را در ساعتى بين فقرا تقسيم مي‌كرد، دستهايش را مي‌تكاند و گرسنگي‌اش را به خانه مي‌آورد.
پس چه رازى بود در اين ماجرا كه شما را چون اسپندى از بستر بيمارى خيزاند و به سوى ابوبكر كشاند؟ من اين راز را دريافتم. اما چه فرقى مي‌كند كه فضة خادمه‌اى اين راز را دريافته باشد يا نيافته باشد. كاش مردم اين راز را مي‌فهميدند، ايمانشان را طوفان حادثه برده بود، عقلشان چه شده بود؟
فدك براى شما باغ و ملك نبود، روى ديگر سكة خلافت بود.
و شما به همان محكمى كه در مقابل غصب خلافت ايستاديد، در مقابل غصب فدك مقاومت كرديد، شما در ماجراى غصب فدك درست مثل غصب خلافت، انحراف از اصل اسلام و پيام پيامبر را مي‌ديديد.
فدك يعنى خلافت و خلافت يعنى فدك، فدك بُعد اقتصادى خلافت است و خلافت بعد سياسى فدك و خلافت و فدك يعنى اسلام، يعنى پيامبر، يعنى سنت نبوى.
وقتى جنازة پيامبر بر زمين است، مي‌توان حكم او را در خاك كرد، وقتى هنوز رطوبت قبر پيامبر خشك نشده، مي‌توان كلام او را لگدمال كرد، هر اتفاق و انحراف ديگرى بعيد نيست.
و اسلام بعد از چهار روز پوستين وارونه مي‌شود بر تن خلق الله كه جز تمسخر برنمي‌انگيزد.
و اين بود آنچه جگر شما را مي‌سوزاند و بر جان شما ـ سرور زنان عالم ـ آتش مي‌افكند.
غضبناك و خشم‌آلود به ابوبكر فرموديد:
ــ فدك از آن من است، مي‌دانى كه پدرم به امر خدا آن را به من بخشيده است، چرا آن را غصب كردى؟
ابوبكر گفت:
ــ بر اين مدعايت شاهد بياور.
به شما، به مخاطب آيه «إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً».
گفت: شاهد بياور. به كسى كه كلامش حجت است گفت كه شاهد بياور.
يعنى، زبانم لال، پناه بر خدا، صديقة كبرى، راستگوترين زن عالم دروغ مي‌گويد،
يعنى آنكه رسول الله درباره‌اش فرمود:
ــ «اِنَّ اللهَ عَزَّوَجَّلَ فَطَمَ ابْنَتى فاطِمَةَ و وَلَدَها وَ مَنْ اَحَبَّهُمْ مِنَ النّارِ فَلِذلِكَ سُمّيَتْ فاطِمَه».
خداوند عزوجل دخترم فاطمه را و فرزندان و دوستدارانش را از آتش جهنم مصون داشت و بدين سبب، فاطمه، فاطمه ناميده شد، صحت سخنش با گواه، اثبات مي‌شود؟!
يعنى آنكه به تصريح پيامبر، خشم خدا در گروى خشم اوست و رضاى خدا، در گروى رضاى او، بايد كلامش بواسطة كسى ديگر تأييد شود؟!
بانوى من! جسارت حد و مرز نمي‌شناسد، بخصوص در وادى جهالت.
ولى شما پذيرفتيد، شما عصاره صبريد، شما اسوه استقامتيد. فرموديد:
ــ باشد، شاهد مي‌آورم.
و على را كه گواه خلقت بود، به شهادت برديد.
ــ كافى نيست، يك نفر براى شهادت كافى نيست.
عجب! پس وا اسلاماه! وامحمداه!... خليفه نشنيده است اين كلام پيامبر را كه:
اَلْحَقُّ مَعَ عَلى وَ عَلى مَعَ الْحَقْ، يَدُورُ مَعَهُ حَيْثُما دَار.
هميشه حق با على است و على با حق است. حق به دور على مي‌گردد، حق دنباله‌روى على است، هرجا على باشد حق حضور مي‌يابد.
اين كلام به آية قرآن مي‌ماند، نص صريح كلام پيامبر است. پيامبر آنقدر اين كلام را در زمان حيات خويش تكرار كرده است كه هيچكس ناشنيده نماند.
و اين يعنى كلام على حكم است. عين عدالت است و اطاعت مي‌طلبد.
خليفه در محضر آب، دنبال خاك براى تيمم مي‌گشت. چه طهارتى! چه تيممى! چه نمازى!
جانتان از درد در شرف احتراق بود اما صبورى كرديد وشاهدى ديگر برديد.
ام ايمن شاهد ديگر شما به خليفه گفت:
ــ شهادت نمي‌دهم مگر اينكه اعترافى از تو بگيرم.
ــ چه اعترافى؟
ــ كلام مشهور پيامبر در مورد من چيست؟ خودت اين را از زبان رسول نشنيدى كه فرمود «ام ايمن از زنان بهشتى است؟»
ــ راستش چرا، شنيدم. همه شنيدند.
ــ من زنى از زنان بهشت، شهادت مي‌دهم كه پس از نزول آيه «وَ آتِ ذَا الْقُرْبى حَقَّهُ...» پيامبر، فدك را به امر خدا به فاطمه بخشيد.
خليفه خلع سلاح شد:
ــ باشد، فدك از آن تو.
ــ بنويس!
ــ نياز به...
ــ بنويس!
و خليفه نوشت كه فدك از آن زهراست.
تمام؟ نه، عمر وارد شد:
ــ چه كردى ابوبكر؟
ــ هيچ، فدك از آن فاطمه بود، گرفته بودم شاهد آورد، پس دادم. عمر نوشته را از شما گرفت، بر آن آب دهان انداخت و آن را پاره كرد. بند دل ما را. كاش من درون سينه‌تان بودم و به جاى آن جگر نازنينتان مي‌سوختم. كاش شما دختر پيامبر نمي‌بوديد، كاش فاطمه نمي‌بوديد، كاش اينقدر خوب نمي‌بوديد، كاش اينقدر عزيز نمي‌بوديد كه دل ما اينقدر آتش نمي‌گرفت.
اشك در چشمان شما نشست ولى سكوت كرديد. هيهات از اين سكوت و صبورى!
امير مؤمنان على، آهى از سر درد كشيد و گفت:
ــ چرا چنين مي‌كنيد؟
گفته شد:
ــ شهود كم‌اند، بايد بيشتر شاهد بياوريد.
امام على رو به ابوبكر كرد و فرمود:
ــ اگر مالى در دست كسى باشد و من ادعا كنم كه آن مال از من است، تو از كداميك شاهد طلب مي‌كنى؟ از آن كه مال در دست اوست و ذواليد است يا من كه ادعا مي‌كنم.
ابوبكر گفت: حكم اسلام اين است كه بايد از مدعى، شاهد طلب كرد نه از آنكه مال در دست اوست.
على فرمود:
ــ پس چرا از فاطمه شاهد مي‌خواهى در حاليكه فدك در تملك و تصرف او بوده است.
ابوبكر در مقابل اين برهان روشن از پاى درآمد و سكوت كرد ولى عمر با جسارت جواب داد:
ــ على! رها كن اين حرف‌ها را، فدك را پس نمي‌دهيم.
على، كوه استوار حلم فرمود:
ــ اِنّا للهِ وَ اِنّا اِلَيْهِ راجِعُون... وَ سَيَعْلَمُ الَّذين ظَلَمُوا اَى مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُون.
به يقين آنها هم مي‌دانستند كه على براى حفظ اصل اسلام، مأمور به سكوت است وگرنه هيچگاه تا بدين پايه جرأت جسارت نداشتند.
بانوى من! وقتى به خانه بازگشتيد، گريه امانتان را ربود، آنچنانكه صداى ضجه‌تان فضاى خانه را پر كرد. پدرتان را صدا مي‌زديد و از حاكميت جور، شكوه مي‌كرديد.
ناگهان تصميم غريبى گرفتيد. اعلام كرديد كه به مسجد مي‌رويد و سخنرانى مي‌كنيد. آخرين حربه‌اى كه در دست مظلوم مي‌ماند، اظهار مظلوميت است و افشاگرى.
باشد تا حجت بر همگان تمام شود. آنها كه خود را به خواب زده‌اند، بيدار نمي‌شوند، اما شايد آنها كه به خواب برده شده‌اند تكانى بخورند. هر چند وقتى كه خورشيد ولايت، محبوس خانه شده است، شب جاودانه است و خواب، مستمر.
اما وَما عَلَى الرَّسُولِ اِلاّ الْبَلاغ.
خبر مثل رعد در فضاى مدينه پيچيد و شهر را لرزاند.
ــ فاطمه به مسجد مي‌آيد!
ــ دخت پيامبر مي‌خواهد سخنرانى كند!
ــ احتمالاً ماجراى غصب خلافت است.
ــ شايد ماجراى غصب فدك باشد.
ـ برويم.
مجسد به طرفة العينى غلغله شد. مهاجرين و انصار از هم‌ پيشى مي‌گرفتند. كودكان بر دوش مردان قرار گرفتند تا يادگار پيامبر را به محض ورود ببينند. انگار جمعيت مي‌خواست ديوارهاى مسجد را درهم بشكند يا لااقل عقب براند.
خليفه مصلحت نمي‌ديد منعتان كند و بيدارى مردم و رسوايى خويش را دامن بزند. خود و اعوان و انصارش در مسجد پخش شدند تا رشته كار از دستشان در نرود و طوفان دردهاى شما، تخت بي‌بنيان خلافت را از جا نكند.
آرام اما باشكوه و وقار از خانه درآمديد. چون پا گذاشتن ماه در عرصة آسمان، اين شما بوديد يا پيامبر كه بر زمين مي‌خراميديد!؟ همه گفتند: انگار پيامبر زنده شده است. شبيه‌ترين فرد ـ حتى در راه رفتن ـ به پيامبر.
زنان بني‌هاشم، چون ستارگان شب تيره، دور ماه وجودتان را گرفتند و جلال و جبروتتان را تا مسجد همراهى كردند.
وقتى شما قدم به مسجد گذاشتيد، نفس در سينة مسجد حبس شد، در پشت پرده‌اى كه به دستور شما آويخته شده بود، قرار گرفتيد و مدتى فقط سكوت كرديد. سكوتى كه يك دنيا حرف در آن بود. و آنها كه گوش شنيدن اين سكوت را داشتند، ضجه زدند.
بغضى كه راه گلوى شما را گرفته بود، جز با گريه كنار نمي‌رفت. گريه شما بغض مسجد را تركاند. مسجد يكپارچه ضجه و ناله شد.
و بعد سكوت كرديد، سكوتى كه عطش را دامن مي‌زند و تشنگى را صد چندان مي‌كند و... لب به سخن گشوديد:
بسم الله الرّحمن الرّحيم
سپاس خداى را بر آنچه انعام فرموده و شكر هم او را بر آنچه الهام نموده و ثنا و ستايش بر آنچه از پيش ارزانى داشته.
حمد به خاطر همه نعمت‌ها و مواهب و هدايايى كه پيوسته بشر را احاطه كرده و پياپى از سوى او بر انسان نازل شده.
شمارة آنها از حوصلة عدد بيرون است و مرزهاى آن از حد جبران و پاداش فراتر و دامنه آن تا ابد از حيطة ادراك بشر گسترده‌تر.
مردمان را ندا داد تا با شكر استمرار و ازدياد نعمت را طلب كنند. و ستايش خلايق را با افزايش نعم خويش برانگيخت و دعا را وسيله افزونى نعمت‌ها قرار داد.
و شهادت مي‌دهم به «لا اله الا الله» خدايى كه هيچ شريكى برايش متصور نيست.
كلمه‌اى كه تأويل آن اخلاص است و دلها به آن گره خورده است و انديشه‌ها از آن روشنى يافته است.
خدايى كه چشم‌ها را توان ديدن او نيست و زبان‌ها را قدرت وصف او نه.
خدايى كه بال وهم و انديشه و خيال، تا اوج درك ذاتش نمي‌رسد.
اشياء را آفريد بي‌آنكه پيش از آن چيزى موجود باشد و آنها را با قدرت و مشيتش بي‌هيچ قالب و مثالى تكوين فرمود، بي‌آنكه به خلقت آن محتاج باشد، يا در آن فايدتى بجويد، مگر تثبيت حكمتش و هشيار كردن خلايق بر طاعتش و اظهار قدرتش و رهنمايى مردم به عبوديتش و عزت بخشيدن به دعوتش.
سپس ثواب را در مقابل طاعت و عقاب را در برابر معصيت قرار داد تا بندگان از خشم و انتقال و عذابش به سوى جنات رحمتش شتاب بگيرند.
و شهادت مي‌دهم كه پدرم محمد، بنده و رسول خداست.
و خداوند او را انتخاب كرد پيش از آنكه به سوى مردم گسيل دارد و نامزد رسالتش كرد پيش از آنكه او را بيافريند و او را برگزيد و برترى بخشيد، پيش از آنكه مبعوثش كند.
آن هنگام كه بندگان در عالم غيب پنهان بودند و در سر حد عدم و در هاله‌اى از ترس و وحشت و ظلمات سير مي‌كردند.
از آنجا كه خداوند علم و احاطه و معرفت به عواقب امور و حوادث روزگار و منزلگاه مقدرات داشت، او را برانگيخت تا كار خدايى خويش را به اتمام رساند و حكم قطعى خويش را امضا كند و مقدّرات حتمي‌اش را نفوذ بخشد.
پس محمد رسول خدا با امتهايى مواجه شد، فرقه فرقه شده در مقابل آئين‌ها و زانو زده در مقابل آتش‌ها و فرو افتاده در مقابل بت‌ها و گرفتار آمده در دام انكار خدا.
پس خداى تعالى با محمد تاريكي‌ها را روشن كرد و تيرگيهاى ابهام را از دلها زدود و ابرهاى سياه را از مقابل ديده‌ها كنار زد.
پيامبر كمر به هدايت مردم بست و آنها را از گمراهى نجات بخشيد و نور بصيرت بر چشمهاى تاريكشان پاشيد و آنها را به سوى دين محكم و استوار سوق داد و به صراط مستقيم فرا خواند.
تا اينكه خداوند او را به اختيار و رغبت و ايثار او و با دست رأفت خويش به سوى خود برد.
پس محمد (صلّى الله عليه وآله وسلّم) اكنون از شرّ اين دنيا در آسايش است و گرد او را فرشتگان نيكوكار فرا گرفته‌اند و خشنودى پروردگار غفار بر او سايه افكنده و همجوارى خداوند جبار نصيبش گرديده.
درود خدا بر پدرم، پيامبر او و امين وحى او و برگزيدة او و منتخب و مرضّى او.
و سلام و رحمت و بركت خدا بر او.
سكوت بر مسجد سايه افكنده بود، زمان از حركت ايستاده بود و تپش قلب‌ها نيز.
وشما انگار در اين دنيا نبوديد و هيچكس را نمي‌ديديد. انگار در عرش بوديد و خدا و پيامبر را وصف كرديد و بعد به فرش بازگشتيد، به مسجد و در ميان مردم و رو به آنها فرموديد:
شما اى بندگان خدا!
مرجع و نگاهبان و پرچمدار امر و نهى خداونديد و حاملان دين او و وحى او و امناء خداونديد بر خويشتن و مبلغان اوئيد به سوى امت‌ها.
زمامدار حق اكنون در ميان شماست با پيمانى كه از پيش با شما بسته است.
يادگارى كه براى شما باقى گذاشته است، كتاب ناطق خداست و قرآن صادق و نور فروزان و شعاع درخشان.
كتابى كه حجت‌هاى آن روشن است، بواطن آن آشكار، ظواهر آن متجلى و پيروان آن مفتخر و مورد غبطة اقوام ديگر.
كتابى كه تبعيت از آن، انسان را به سوى رضوان سوق مي‌دهد و گوش جان سپردن به آن، نجات را به ارمغان مي‌آورد و حجت‌هاى نورانى خداوند بواسطة آن شناخته مي‌شود.
تفسير فرايض و واجبات و حدود محرمات و روشنايى بينات و كفايت براهين و استدلالات و فضائل و محسنات و رخصت‌ها و موهبت‌ها و اختيارات و شرايع و مكتوبات، همه و همه به واسطة قرآن شناخته مي‌شود.
و خداوند ايمان را آفريد براى تطهير شما از شرك.
و نماز را آفريد براى تنزيه شما از كبر.
و زكات را براى تزكيه جان شما و افزايش روزى شما.
و روزه را براى تثبيت اخلاص شما.
و حج را براى پايدارى دين شما.
و عدل را براى تنظيم قلب‌هاى شما.
و اطاعت و امامت ما را بر شما واجب كرد، براى نظام يافتن ملت و در امان ماندن از تفرقه.
و جهاد را وسيلة عزت اسلام قرار داد و صبر را وسيله‌اى براى جلب پاداش حق. مصلحت عامه را در گروى امر به معروف قرار داد و نيكى بر پدر و مادر را سپرى ساخت براى محافظت از آتش قهر خودش و پيوند خويشان را وسيلة افزايش جمعيت و قدرت ساخت و قصاص را وسيلة حفظ خونها و وفاء به نذر را موجب آمرزش و رعايت موازين در خريد و فروش را براى از ميان رفتن كم فروشى و نهى از شرابخوارى را براى دورى از پليدي‌ها و پرهيز از تهمت‌ ناروا را حجابى در برابر غضب خداوند و ترك سرقت را وسيله‌اى براى ورود به وادى عفت قرار داد.
و شرك را حرام كرد تا خدا پرستى جامة اخلاص بپوشد.
پس تقواى خدا پيشه كنيد آنچنانكه شايسته است و جز در لباس اسلام نميريد. و فرمانبردار خدا باشيد در آنچه امر فرموده و از آنچه نهى كرده كه همانا بندگان انديشمند خدا به مقام خشيت او نائل مي‌شوند.
بيش از همه چيز بهت و حيرت بر دلهاى مسجديان سنگينى مي‌كرد: عجبا! اين فاطمه است يا فاتح قله‌هاى فصاحت!؟ اين زهراست يا زه كمان كياست!؟ اين بتول است يا بانى بناى بلاغت!؟ اين طاهره است يا طلايه دار كاروان خطابت!؟ اين كيست؟ كجا بوده است؟
اين همان كوثر هميشه جوشان است كه خدا به پيامبر عطا كرده است!
... و اين ابتداى وادى حيرت بود.
دلها كه به كلام شما شخم خورده بود، اكنون آمادة بذر مي‌شد.
چه زمين لم يزرعى و چه بذر بي‌نظيرى!
«اَيُّها النّاس! اِعْلَمُوا اَنّى فاطِمةٌ وَاَبى مُحَّمَد.»
هان اى مردم! بدانيد كه من فاطمه‌ام و پدرم محمد است.
حرف اول و آخرم يكى است.
نه غلط در گفتارم جا دارد و نه خطا در كردارم راه.
پيامبرى از خود شما به ميان شما آمد كه رنجهاى شما بر او گردن بود و به هدايت شما حرص مي‌ورزيد و با مؤمنان رأفت و مهربانى داشت.
اگر بخواهيد او را بشناسيد، مي‌بينيد كه پدر من بوده است نه پدر زنان شما و برادر پسر عموى (شوى) من بوده است نه برادر مردان شما.
و راستى كه چه خوب نسبتى است اين نسبت.
پس او رسالت خود را به انجام رسانيد و با انذار آغاز كرد، از پرتگاه مشركان رو بر تافت، شمشير بر فرق آنان نواخت، گردن‌هايشان را گرفت، گلوگاهشان را فشرد و با بهترين زبان، زبان موعظه و حكمت، آنان را به سوى خدا دعوت كرد.
آنقدر بت شكست و آنقدر پشت افكار آنان را به خاك ماليد كه تا جمعشان از هم پاشيد و هزيمت تنها گريزگاهشان شد.
شب گريخت و صبح مجال ظهور يافت و حق جلوه‌گرى كرد و با كلام زمامدار دين، عربده‌هاى شياطين، خاموش شد.
خارهاى نفاق روفته گرديد و گره‌هاى كفر و شقاق گشوده گشت... و آنگاه زبان شما به گفتن «لا اله الا الله» باز شد.
و اين در حالى بود كه تهى و تنها بوديد و پرتگاهى از آتش در كنارة شما شعله مي‌كشيد.
هيچ بوديد.
هيچ نبوديد. به جرعه‌اى آب مي‌مانستيد و لقمه‌اى كه به دمى خورده مي‌شود.
ضعفتان، طمع برانگيز بود.
آتش‌زنه‌اى بوديد كه روشنى نيافته خاموش مي‌شديد.
زير پا بوديد، لگدمال عابران.
آب متعفن مي‌نوشيديد، خوركتان از برگ درختان بود. ذليل و درمانده بوديد و هميشه در هول و هراس از اينكه پايمال اين و آن شويد.
بعد از اين حال و روز، خداى تعالى شما را با محمد (صلّى الله عليه وآله وسلّم) نجات داد ـ درود خدا بر او ـ
چه بلاها كه از دست مردم كشيد، از گرگان عرب و سركشان اهل كتاب.
هرگاه كه آتش جنگ برمي‌افروختند، خدا خاموشش مي‌كرد. هر دم كه شاخ شيطان عيان مي‌شد يا اژدهاى مشركين دهان باز مي‌كرد، پيامبر برادرش على را به كام اژدها مي‌فرستاد.
و او ـ على ـ تا پشت و پوزة ديو صفتان بد كنشت را به خاك نمي‌ماليد و آتش كينه‌هايشان را به آب شمشير خاموش نمي‌كرد، باز نمي‌گشت.
غرق بود در عشق خدا و پرتلاش در مسير خدا و نزديك با رسول خدا.
او مردى مرد بود از دوستان خدا و هست؛ سيد اولياء خدا، هميشه تلاشگر، هميشه مقاوم هميشه خيرخواه و هميشه قبراق و حاضر به يراق.
ولى شما... شما در آن گيرودار، خوب آسوده زيستيد وخوب خوش گذرانديد و گوش خوابانديد و چشم درانديد تا كى چرخ روزگار عليه ما بگردد.
همان شما كه از جنگها مي‌گريختيد و دشمن پشتتان را بيشتر مي‌ديد تا رويتان را، همان شما چشم براه گردش روزگار عليه ما شديد.
... تا پدرم وفات كرد....
خدا خانة پيامبران و جايگاه برگزيدگان را براى او ترحيج داد.
و بعد... علائم خفته نفاق در شما آشكار شد و از اعماق وجودتان سربرآورد.
لباس دين برايتان كهنه شد و سر دستة گمراهان زبان درآورد.
و ناچيزان هيچگاه به حساب نيامده سرجنباندند و اظهار وجود كردند.
و عربده‌هاى سراب‌پرستان و باطل‌جويان در عرصة دلهاى شما پيچيد.
و شيطان از مخفي‌گاه خود سربرآورد و شما را به نام خواند.
شما را بلافاصله آشناى كلامش يافت و پاسخگوى دعوتش و آماده براى پذيرفتن خدعه و فريب و نيرنگش.
شما را از جا بلند كرد و ديد كه چه راحت برمي‌خيزيد و شما را گرم كرد و ديد كه چه آسان گرم مي‌شويد و آتش در خرمن كينه‌هاتان انداخت و ديد كه چه زود شعله مي‌گيرد.
پس به اغواى شيطان بر شترى نشانه گذاشتيد كه از آن شما نبود و بر آبشخورى وارد شديد كه غصب محض بود.
خطايى خواسته و اشتباهى دانسته!
و اين در حالى بود كه از عهد پيامبر هنوز چيزى نگذشته بود.
زخم مصيبت هنوز تازه بود و دهان جراحت هنوز به هم نيامده بود و پيامبر هنوز بيرون قبر بود.
بهانه آورديد كه از فتنه مي‌ترسيديم (و خليفه برگزيديم) واى كه هم الان در فتنه افتاده‌ايد و هم اكنون در قعر فتنه‌ايد و راستى كه جهنم بر كافران احاطه دارد.
پس واى بر شما! چطور تن داديد؟! چطور راضى شديد؟! چه كرديد؟! به كجا مي‌رويد؟!
اين كتاب خدا است در ميان شما! همه چيزش روشن است. احكامش درخشان است، نشانه‌هايش چشمگير است، نواهي‌اش واضح است و اوامرش آشكار، اما شما آن را پشت سر انداخته‌ايد، زير پا گذاشته‌ايد.
آيا از آن گريزان شده‌ايد؟ يا غير آن را به حكميت مي‌طلبيد.
آه كه ستمكاران جانشين بدى براى قرآن برگزيدند.
«و آنكه غير از اسلام دينى بجويد از او پذيرفته نمي‌شود و او در قيامت از زيانكاران است».
چندان درنگ نكرديد كه فتنه‌ها آرام گيرد، ناقة خلافت را پيش از آنكه حتى رام شود، به سوى خود كشيديد.
آتش فتنه‌ها را برافروختيد و شعله‌هاى آن را دامن زديد. گوش به زنگ شيطان گمراه كننده شديد و كمر به خاموش كردن انوار دين حق و سنت نبى برگزيده او بستيد. به بهانة گرفتن كف از روى شير، آن را تماماً مخفيانه نوشيديد. و با انبوه مردم بر فرزندان و خاندان پيامبرتان حمله‌ور شديد.
اما ما صبر كرديم، خنجر بر گلو و نيزه بر شكم، تاب آورديم و دم نزديم. تا جائيكه شما فكر مي‌كنيد كه ما ارث نمي‌بريم. تا جائيكه حكم جاهليت را بر ما جارى مي‌كنيد. و چه حكمى بهتر از حكم خداست براى كسانى كه ايمان دارند؟
آيا نمي‌دانيد؟ مي‌دانيد. برايتان از خورشيد ميانة روز، روشنتر است كه من دختر پيامبرم.
اى مسلمانان! آيا اين حق است كه ارث من به زور گرفته شود؟!
اى پسر ابى قحافه! اى ابوبكر!
آيا اين در كتاب خداست كه تو از پدرت ارث ببرى و من از پدرم ارث نبرم؟!
عجب نوبر زشتى آورده‌اى!
آيا عمداً كتاب خدا را ترك گفتيد و پشت سر انداختيد يا نمي‌فهميد؟!
آيا قرآن نمي‌گويد:
«سليمان از داود ارث برد»
آيا قرآن در ماجراى زكريا نمي‌گويد كه:
«زكريا عرضه داشت: خدايا به من فرزندى عنايت كن تا از من و آل يعقوب ارث ببرد.»؟
اين كلام قرآن است كه:
«خويشاوندان در ارث بردن بر بيگانگان ترحيج دارند.»
و اين نيز كه:
«سفارش خداوند در مورد اولاد اين است كه ارث پسران، دو برابر ارث دختران».
و باز مي‌فرمايد:
«اگر كسى مالى از خود بگذارد، براى پدر و مادر و بستگان به طرز شايسته وصيت كند و اين حقى است بر عهدة پرهيزكاران.»
آيا شما گمان مي‌بريد كه من هيچ ارث و بهره‌اى از پدرم ندارم؟!
آيا خدا آيه‌اى مخصوص شما نازل كرده و پدرم را استثناء نموده؟!
يا مي‌گوئيد: اهل دو مذهب از يكديگر ارث نمي‌برند و من و پدرم پيرو دو مذهبيم؟!
آيا شما به عموم و خصوص قرآن از پدرم و پسر عمويم (على) واردتريد؟
بيا! بگير! اين مركب آماده و مهار شده را بگيرد و ببر.
ديدار به قيامت! كه چه نيكو داورى است خدا و چه خوب دادخواهى است محمد (صلّى الله عليه وآله وسلّم) و چه خوش وعده‌گاهى است قيامت.
در آن روز اهل باطل زيان مي‌كنند و پشيمانى در آن روز بي‌فايده است و براى هر خبرى قرارگاهى است. پس خواهيد دانست كه عذابِ خوارى افزا بر سر چه كسى فرود خواهد آمد و عذاب جاودانه بر چه كسى حلول خواهد كرد.
مسجد انباشته از سنگ بود يا آدم؟ پس چرا آتش نگرفت؟ پس چرا نسوخت؟ پس چرا آب نشد؟
آن رودى كه پيامبر جارى كرده بود از مردم، چه زود بركه شد، چه زود تعفن پذيرفت، چه زود گنديد!
ما زنان نه رو سپيد كه مو سپيد شديم در مقابل آنهمه مردان نامرد.
يك مرد نبود در ميان آنهمه جمعيت كه برخيزد و بگويد كه فاطمه، تو راست مي‌گويى؟
يك شمشير نبود در ميان آنهمه نيام خالى كه حق را از باطل جدا كند؟
در ميان آنهمه جنازه و جسد، يك دست مردانه نبود كه گوسالة سامرى را در هم بشكند و حقانيت موسى و هرون را به اثبات بنشيند.
زنان بني‌هاشم با خود انديشيدند كه شايد كسى برخاسته، ما نمي‌بينيم، شايد صدايى درآمده ما نمي‌شنويم، سركشيدند و گوش خواباندند اما قبرستان مسجد، سوت و كور بود و حفّار القبور حقوق، خرسندِ اين سكوت.
فقط شايد دومى به اولى گفته باشد: خدا بكشد او را، چه خوب سخن مي‌راند.
مرده‌هاى هفت كفن پوسانده با زلزله از خاك بيرون مي‌افتند اما زلزلة اين كلمات، خاك، از قبر دل هيچ زنده‌اى بلند نكرد.
شما شايد فكر كرديد كه رگ غيرت انصار را بجنبانيد، شايد آنها نه براى شما كه براى نجات خود از اين مرگ زودرس و خفت‌بار كارى بكنند.
رو كرديد به انصار و ادامه داديد:
«اى جوانمردان! اى بازوان ملت! و اى ياوران اسلام!
اين خمودى و سستى و بي‌توجهى نسبت به حق من براى چيست؟
اين تغافل و سهل‌انگارى در برابر ستم چراست؟
آيا پدرم رسول خدا (صلّى الله عليه وآله وسلّم) نمي‌فرمود:
«حرمت هركس با احترام به فرزندش داشته مي‌شود»؟
چه سريع يادتان رفت و چه با عجله از راه فرو افتاديد و چه تند به بيراهه پيچيديد. شما مي‌دانيد كه حق با من است و مي‌بينيد كه حق پايمال مي‌شود و مي‌توانيد از من حمايت كنيد و حق مرا بگيريد، اما نمي‌كنيد.
آيا مي‌گوئيد كه پيامبر مرد؟ و تمام؟
آرى اين مصيبتى برزگ است، مصيبتى در نهايت وسعت. شكافى است كه هيچگاه پرنمي‌شود و زخمى است كه هر روز بازتر مي‌شود.
زمين، تيرة غيبت اوست و ستارگان بي‌فروغ از هجران او.
در مرگ او كوههاى اميد و آرزو متلاشى است و خارهاى يأس آشكار.
با مرگ او احترام از ميان رفته است و هيچ حريمى محفوظ نيست.
بخدا كه اين مصيبت، بد مصيبتى است، بزرگ بليه‌اى است.
بليه و مصيبتى كه هيچ حادثه توانفرسا و طاقت‌سوزى مثل آن نيست.
اما كتاب خدا اين مصيبت را پيش از ورود خبر داده بود، همان كتابى كه در خانه‌هاى شماست و شب يا روز، آرام يا بلند، با تلاوت يا زمزمه مي‌خوانيد و گفته بود كه:
اين حكمى حتمى است و قضائى قطعى كه پيش از اين هم بر انبياء و رسل وارد شده است و آن خبر اين است:
وَ ما مُحَمَّدٌ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللَّهَ شَيْئاً وَ سَيَجْزِى اللَّهُ الشَّاكِرِينَ.
و محمد جز پيامبرى نيست كه پيش از او هم پيامبرانى آمده‌اند، اگر او بميرد يا كشته شود، شما به گذشته بر‌مي‌گرديد و هر كس به جاهليت گذشته روى برد، به خداوند زيانى نمي‌رساند و خدا پاداش سپاسگزاران را مي‌دهد.
اى فرزندان قيله! (بانوى شرافتمندى كه نسب شما بدو مي‌رسد)
آيا رواست كه ميراث پدرم پايمال شود و شما نظاره‌گر باشيد؟
آيا رواست كه نداى تظلم مرا بشنويد و دم برنياوريد؟
صداى من در ميان اجتماعتان طنين مي‌افكند، دعوت مرا مي‌شنويد و از حال و روزم باخبر مي‌شويد.
شما از ابزار دفاع از حق، چيزى كم نداريد.
داراى عِدّه و عُدّه‌ايد. نفرات داريد، نيرو دارد، ابزار داريد، سلاح و زره و سپر داريد،
اما پاسخ دعوت مرا نمي‌دهيد؟ به داد من نمي‌رسيد؟
فرياد استغاثه مرا مي‌شنويد، اما ياري‌ام نمي‌كنيد؟
شما كه به شجاعت و جنگاورى معروفيد.
شما كه به خير و صلاح شهره‌ايد.
بر شما كه نام انصار و ياور نهاده شده.
شما كه دست چين شديد، برگزيده شديد. شما چرا؟
شما همانيد كه با عرب پيكار كرديد، زخم زديد و زخم خورديد، رنج كشيديد و محنت برديد، با امت‌هاى مختلف به مبارزه پرداختى، با پهلوانان و جنگجويان بزرگ ستيز كرديد.
پيوسته با ما گام برمي‌داشتيد و اوامر ما را گردن مي‌نهاديد.
تا آسياى اسلام بر محور خاندان ما به گردش درآمد و شير در پستان مادر دهر فرونى گرفت و نعره‌هاى شرك‌آميز خاموش شد و ديگ تهمت و طمع از جوش افتاد و شعله‌هاى كفر به خاموشى نشست و نواى هرج و مرج در گلو خفه شد و دين، نظام يافت و شكل گرفت.
و اكنون چرا بعد از آنهمه زبان آورى، دم فرو بسته‌ايد و به وادى حيرت افتاده‌ايد؟
چرا حق را بعد از آشكار شدنش مخفى مي‌كنيد؟
چرا پس از آنهمه پيشگامى عقب نشسته‌ايد؟ چرا پيمانهايتان را شكسته‌ايد؟
چرا بعد از ايمان، تازه به شرك روى آورده‌ايد؟
قرآن مي‌گويد:
«آيا نمي‌جنگيد با گروهى كه عهد شكستند و كمر به اخراج رسول بستند و آتش جنگ را برافروختند. آيا مي‌ترسيد از آنان در حاليكه خدا سزاوارتر است براى ترسيدن اگر كه مؤمنيد.»
به هوش، كه من مي‌بينم شما به سوى تنبلى و تن آسائى و عافيت طلبى مي‌رويد.
شما كسى را كه از همه سزاوارتر براى زمامدارى مسلمين بود، كنار گذاشتيد و با راحتى و تن‌پرورى خلوت كرديد و از تنگناى مسئوليت‌ها به فراخناى بي‌تفاوتى و بي‌خيالى روى آورديد.
آنچه را كه حفظ كرده بوديد، بيرون افكنديد و آنچه را كه فرو برده و اندوخته بوديد، از گلو برآورديد.
اما چه باك، اين آية قرآن است كه:
اگر شما و هر كه روى زمين است، كافر شويد، به خدا زيانى نمي‌رسد و او حميد است و بي‌نياز از همگان.
آگاه باشيد كه من گفتم آنچه را بايد بگويم با اينكه مي‌دانم سستى و خوارى و ترك يارى حق در وجود شما لانه كرده و خيانت و بي‌وفايى با گوشت و پوستتان عجين شده.
ولى اينها جوشش دل اندوهگين است و فوران خشم و درد و حركت امواج خروشان غمى كه در درياى دل، تنگى مي‌كند و سر بر ساحل سينه مي‌سايد و رخ مي‌نمايد.
به هر حال اكنون حجت بر شما تمام است.
بگيريد اين خلافت را و آن فدك را ولى بدانيد كه پشت مركب خلافت زخم است و پاى آن تاول. نه سوارى مي‌دهد به شما و نه راه مي‌رود براى شما.
داغ ننگ بر آن خورده است و نشان از غضب خدا دارد. رسوايى ابدى با اوست.
هر كه به آن بياويزد فردا در آتش خشم خدا كه قلب‌ها را احاطه مي‌كند فرو خواهد افتاد.
بدانيد كه آنچه مي‌كنيد در محضر و منظر خداست.
و آنها كه ستم كردند بزودى خواهند دانست كه به چه بازگشتگاهى باز خواهند گشت. و من دختر آنكسى هستم كه شما را از عذاب دردناك پيش رويتان خبر داد.
پس بكنيد هرچه مي‌خواهيد و ما هم عمل مي‌كنيم و منتظر باشيد كه ما منتظر مي‌مانيم».
هرم گدازندة كلام شما فولاد سخت دلها را نه نرم، كه قدرى گرم كرد، زلزلة سخن عرش لرزان شما، سنگ قبر دلهاى مرده را از جا نه كند كه سست كرد و تكان داد.
پاها به قدر اين پا و آن پا شدن جنبيد اما نه به اندازة برخاستن. دستها به قدر از تأسف بر هم نشستن جابجا شد اما نه به اندازة مشت شدن و برآمدن. بركة تعفن گرفته غيرت، موج برداشت، اما نه بقصد جارى شدن و سيل گرديدن و بنيان كندن.
پناه بر خدا اگر براى انعام و احشام سخن گفته بوديد، اميد فايده بيشتر بود.
فرياد نه، غوغا نه، خروش نه، زمزمه‌اى در مسجد پيچيد، چون پچ پچ وهم آلود و بيم زدة زنان، آن هنگام كه دلشان به راهى است و دستشان به كارى ديگر.
جرقه‌هاى برگرفته از اين آتش هولناك كلام، آنقدر كوچك بود كه به آب خدعه‌اى خاموش مي‌شد.
خليفه برخاست به پاسخگويى:
ــ اى دختر رسول خدا! پدرت با مؤمنان عطوف و كريم و رئوف و رحيم بود و با كافران عذاب و عقابى عظيم. درست است كه او پدر تو بوده است و نه زنان ديگر، او برادر شوى تو بوده است و نه ديگران. شوى تو در رفاقت با پيامبر و جلب رضايت و محبت او از همه پيش بود.
شما را جز سعادتمندان دوست نمي‌دارند و جز شقاوتمندان با شما دشمنى نمي‌كنند كه شما عترت پاك رسول خدا هستيد و برگزيدة نجباى جهان.
شما راهنماى ما به سوى خير بوديد و به سمت بهشت. و تو بخصوص برگزيدة زنان و دختر برترين پيامبران.
تو در كلامت صادقى و در فراوانى عقلت پيشقدم.
هرگز حقت را از تو نمي‌گيرم و در مقابل صداقت تو نمي‌ايستم.
بخدا من هرگز از رأى رسول خدا تجاوز نكردم و جز به اجازة او قدم برنداشتم.
و رائد به قوم و خويش خود دروغ نمي‌گويد.
من خدا را گواه مي‌گيرم كه از رسول خدا شنيدم كه فرمود:
«ما پيامبران، طلا و نقره و خانه و مزرعه به ارث نمي‌گذاريم. ما فقط كتاب و حكمت و علم و نبوت به ارث مي‌گذاريم و آنچه ما به عنوان طعمه داريم بر عهدة ولى امر بعد از ماست، او هرگونه بخواهد بر آن حكم مي‌كند.
و ما فدك را اكنون به مصرف خريد اسب و اسلحه مي‌رسانيم تا مسلمانان بوسيلة آن با كفار و سركشان جهاد كنند.
من تنها و مستبدانه دست به اين كار نزدم بلكه با اتفاق نظر مسلمانان اين اقدام را كردم.
و اين مال و ثروت من براى تو و دراختيار تو، از تو دريغ نمي‌كنم و براى ديگرى ذخيره نمي‌نمايم.
كه تو سرور بانوان امت پدرت هستى و درخت پاك براى فرزندانت.
فضائل تو را نمي‌توانم انكار كنم و حتى از شاخ و برگ آن نمي‌توانم بكاهم آنچه دارم مال تو، ولى تو مي‌پسندى كه من در اين مورد بر خلاف گفتة پدرت عمل كنم»؟!
چقدر از مردم فريب آشكار اين كلمات را دريافتند؟ چند بارقه يا جرقه به آب اين خدعه خاموش شد؟
شما باز برخاستيد و از اينكه در روز روشن، عقل و ايمان مردم را به يغما مي‌بردند، برآشفتيد:
«سبحان الله! پيامبر خدا از كتاب خدا رويگردان بود؟ پيامبر خدا با احكام خدا مخالفت مي‌كرد؟!
نه، نه، او پا جاى پاى قرآن مي‌گذاشت و در پشت سوره‌ها راه مي‌رفت.
اما شما، شما مي‌خواهيد بر زور، لباس تزوير هم بپوشانيد؟ شما مي‌خواهيد قلدري‌تان را با خدعه و نيرنگ بيارائيد؟
اين كار شما بعد از وفات پيامبر، به همان دامهايى مي‌ماند كه براى هلاك او در زمان حيات او مي‌گسترديد.
اينك اين كتاب خداست كه ميان من و شما، روشن و قطعى و عادلانه، حكم مي‌كند، قرآن مي‌فرمايد:
«يَرِثُنِى وَ يَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوبَ» زكريا از خداوند فرزندى خواست تا از او و آل‌يعقوب ارث ببرد. و مي‌فرمايد: «وَ وَرِثَ سُلَيْمانُ داوُدَ» سليمان از داود ارث برد.
آرى خداوند در مورد سهم‌ها، فريضه‌ها، ميراث‌ها و بهره‌هاى زنان و مردان، روشن و قطعى حكم كرده تا بهانه دست اهل باطل نماند و براى هيچكس تا قيامت ترديدى پديد نيايد.»
و بعد به مكر و خدعه برادران يوسف اشاره فرموديد كه برادر را در چاه افكندند و به خدعه و نيرنگ متوسل شدند و ماجرا را براى پدر به گونه‌اى ديگر آراستند و يعقوب پدر پاسخ داد:
«نه چنين است، اين راهى است كه نفس مكارتان پيش پا نهاده است. ماجرا چنين نيست اما من صبر مي‌كنم و خدا هم در روشن كردن ماجرايى كه نقل مي‌كنيد كمك خواهد كرد.»
اى واى كه حُب جاه و مقام چگونه گوش و چشم را كر و كور و دل را سنگ مي‌كند!
ابوبكر دوباره چشم‌ها را بست و دهان را گشود:
«آرى، خدا و پيامبر راست گفته‌اند و دخترش نيز راست گفته است. تو معدن حكمتى و موطن هدايت و رحمت و پاية دين و سرچشمة حجت و دليل.
نمي‌توانم حرفهاى تو را انكار كنم و سخن حق تو را دور افكنم. اما اين مسلمين ميان من و تو داورى كنند. قلادة خلافت را اينها به گردن من آويختند و آنچه از تو گرفته‌ام به اتفاق اينها گرفته‌ام نه بر مبناى كبر و استبداد و بهره‌ورى. و خودشان هم شاهدند.»
اينجا همان جايى بود كه مي‌بايست اتفاق بيفتد و زمان، همان زمانى بود كه مي‌بايست كودك اعتراض، زاده شود.
چرا كه خليفه، گناه را گردن مردم مي‌انداخت و غيرت اگر زنده بود، مي‌بايست از جا برخيزد.
اما هيچ اتفاقى نيفتاد. كودك اعتراض در شكم مرد و غيرت، كفنى ديگر پوساند. شما دلتان نيامد كه مردم به اين ارزانى خود را بفروشند و به اين راحتى روانة جهنم شوند.
رو كرديد به مردم و فرموديد:
«اى مردم! كه به شنيدن سخن باطل تشنه‌تريد و راحت از كنار كردار زشت و زيان‌آور مي‌گذريد.
اَفَلا يَتَدَبِّروُنَ الْقُرانَ اَمْ عَلى قُلُوبٍ اَقْفالُها.
آيا در قرآن انديشه نمي‌كنيد يا بر در دلهايتان قفل خورده است؟
نه چنين است. بل كارهاى زشت، دلهاى شما را سياه كرده است. تيرگى، گوشها و چشمهايتان را گرفته است.
چه بد با قرآن برخورد كرديد و چه بد راهى پيش پاى خليفه نهاديد و چه بد معامله‌اى كرديد!
به خدا قسم كه كمرهايتان در زير بار اين گناه خم خواهد شد و وِزر و وَبال آن پشيمانتان خواهد كرد.
زمانى كه پرده‌هاى غفلت از دلهايتان برداشته شود و زيان‌هاى اين كار آشكار گردد و آنچه را كه حساب نمي‌كرديد، بر شما هويدا شود.
آنجاست كه باطل‌گرايان زيان مي‌بينند.»
باز هم هيچ خبرى نشد.
اين چوب بيدارى اگر بر كفن مردگان مي‌خورد، از آن خاك اعتراض برمي‌خاست. چه مرگى گريبان آن جمع را گرفته بود كه نفخه صور كلام شما هم آنها را از جا تكان نمي‌داد. واقعاً راحت‌طلبى، تن‌پرورى، بي‌مسئوليتى و آسايش‌جويى با انسان چنين مي‌كند؟! يا نه خدعه و تزوير و نيرنگ، بدين سادگى عقل و غيرت و شرف و مردانگى را مي‌ربايد؟
هر چه بود ديگر كسى نبود كه شايسته سخن شما باشد، لياقت داشته باشد كه مخاطب شما واقع شود.
باران در شوره‌زار! و طلوع خورشيد در شهر خفاشان!
روى برگردانديد از مردم روى گردانده از خدا و سرِ درد دل با پيامبر گشوديد و به اين اشعار تمثل جستيد:
«بعد از تو اخبار غريب و مسائل پيچيده‌اى بروز كرد، كه تو اگر بودى اينچنين سخت و بزرگ به چشم نمي‌آمد.
ما تو را از دست داديم همانند زمينى كه از باران محروم مي‌شود و قوم تو مختل شدند و بيا ببين كه چه نكبتى بار آوردند.
هر خاندانى، قرب و منزلتى داشت در نزد خدا و بيگانگان الاّ ما.
وقتى تو رفتى و پردة خاك، روى تو را پوشاند، مردانى چند، اسرار درونى خود را كه در زمان حيات تو مخفى مي‌كردند، آشكار ساختند.
وقتى تو رفتى، آنها از ما روى گرداندند و ما را خوار كردند و ميراث ما را بلعيدند.
تو ماه شب چهارده بودى و نورى بودى كه روشنى مي‌بخشيدى و از جانب خداوند عزيز بر تو كتابها نازل مي‌شد.
جبرئيل با آيات قرآنى مونس ما بود، اما با رفتن تو، همه خيرها پوشيده شد.
اى كاش ما پيش از تو مرده بوديم و اينهمه فاصله ميان ما نمي‌افتاد.
به راستى كه ما بلاديدگان به مصيبتى گرفتار آمديم كه هيچ عرب و عجمى بدان مبتلا نشده است.»
حرف هنوز بسيار مانده بود اما حجت تمام شده بود. شما مسجد را ترك گفتيد و راه خانه را پيش گرفتيد. وقتى از كنار ديوار مسجد مي‌گذشتيد، من احساس كردم كه سنگ و خاك بر شما كرنش مي‌كنند و حضور شما را قدر مي‌دانند. و ديدم كه از سنگ و خاك و در و ديوار كمترند آنها كه در دام سكوت و بي‌غيرتى افتاده‌اند.
وقتى شما از مسجد درآمديد، زمزمة اعتراضى ملايم در مسجد پيچيد، تكان خوردن برگى خشك بر برگى و نه حتى جنبيدن سنگى بر سنگى.
اما خليفه همين مقدار را هم منشاء خطر ديد، سريع به روى منبر خزيد و فرياد كشيد:
«اى مردم اين چه سست عنصرى است كه در برابر هر سخنى كه مي‌شنويد از شما مي‌بينم. اين ادعاها و آرزوها كى در زمان رسول خدا بود؟ هر كه ديده يا شنيده بگويد.
آنكه سخن گفت، روباه ماده‌اى بود كه شاهدش دمش بود.
اينها باعث ايجاد فتنه خواهد شد.
على كسى است كه مي‌خواهد جنگ خلافت را از سر بگيرد و اين موضوع كهنه را تازه سازد و براى اين منظور از زنان، يارى مي‌طلبد، همانند ام طحال (زن بدكارة معروف) كه بهترين افراد نزد او زن بدكاره است.»
بانوى من! سرور زنان عالم! اى كاش اين اباطيل، اينجا، در بستر ارتحال شما يادم نمي‌آمد و جگرم را شرحه شرحه نمي‌كرد، اما چه كنم از وقتى بستر وفات گشوديد و دفتر رفتن را در دست گرفتيد. لحظه لحظة يك عمر مظلوميت شما در ذهنم تداعى مي‌شود و بر جانم چنگ مي‌زند.
آن زمان فكر مي‌كردم كه كدام جهنمى مي‌تواند جزاى اين جسارت‌ها قرار بگيرد و اكنون فكر مي‌كنم كه جهنم چگونه مي‌تواند جهنم را در خويش بگيرد، آتش چگونه مي‌تواند آتش را بسوزاند؟!
پس از آن ماجرا ديگر هيچ حادثه‌اى به چشمم غريب نمي‌آيد و مردم در نظرم به پشيزى نمي‌ارزند.
مردمى كه مي‌توانند جگر پاره رسول خدا را در چنگال كفتار ببينند و سكوت كنند.
كاش اين خاطرات مظلوميت شما در ذهنم مرور نمي‌شد، عجبا! حرفهايى كه تداعي‌اش جگرم را از شرم مي‌سوزاند، شنيدن و ديدنش حتى عرق شرم بر پيشانى مردم ننشاند.
يادم هست كه فقط ام‌سلمه ـ زنى مردتر از مردنمايان مسجد، از جا برخاست، در مقابل خليفه ايستاد و گفت:
«آيا در مورد كسى چون فاطمه زهرا، دختر رسول خدا، بايد چنين سخنانى گفته شود در حاليكه والله او حوريه‌اى است در ميان انسانها و چون جان است براى جسم جهان.
او كسى است كه در دامان پاكان تربيت شده و هنگام ولادت در ميان فرشتگان، دست به دست گشته و دامان زنان پاكيزه، مهد تربيت او بوده و به بهترين وجهى رشد كرده و به نيكوترين وضعيتى تربيت يافته.
آيا گمان مي‌بريد كه پيامبر، ميراث او را بر وى حرام كرده و او را در اين‌باره بي‌خبر گذاشته، در حاليكه خداى متعال مي‌فرمايد: وَ أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ يا اينكه پيامبر به او خبر داده و زهرا مخالفت كرده و چيزى را كه از آن او نبوده، مطالبه كرده؟
او سرور و برگزيده زنان عالم است و مادر جوانان اهل بهشت و همتاى مريم. پدر او كه خاتم پيامبران بود به خدا سوگند كه نگران گرما و سرماى زهرا بود، يك دست خود را زير سر فاطمه مي‌گذاشت و دست ديگرش را حفاظ او قرار مي‌داد. اين فاطمه چنين كسى است و شما در محضر چنين شخصيتى دست به جسارت زديد. آرامتر! اينقدر تند نرويد! پيامبر شما را مي‌بيند و به هر حال روزى بر خدا وارد خواهيد شد. واى بر شما آنگاه كه جزاى اعمالتان را مي‌بينيد».
اين اعتراض، تنها كارى كه كرد قطع مواجب ام‌سلمه از بيت‌المال بود. به دستور خليفه، شايد ديگران هم از همين مي‌ترسيدند كه لب به سخن نمي‌گشودند.
همه، اما همه چيز خود را چه ارزان مي‌فروختند! چه زشت! چه شنيع! چه دردآور! چه ننگ آلود! دين در مقابل دينار! ناموس در قبال مال! و بهشت در ازاى... هيچ چيز... رايگان!
شرمسارم بانوى من كه در ذهن و دلم كه به هر حال محضر و منظر شماست، اين خاطرات تلخ را مرور كردم. دست خودم نبود، جاى پاى هر كدام از اين جنايات، چروكى شده است بر پيشانى و چهرة شما كه با زبان بي‌زبانى همه گذشته را تداعى مي‌كند.
بي‌جهت نيست كه از شوى مظلوم خويش، على مرتضى خواسته‌ايد شما را با لباس غسل دهد، چرا كه يك دفتر مصيبت در بازو و پهلوى شما نهفته... نه... آشكار است و ديدن اين عَلَم‌هاى مصيبت، تاب و توان از دل على مي‌ربايد و جان على را مي‌خراشد.
من فقط مبهوت طاقت شوى شما ابوالحسن‌ام كه چه مي‌كند در زير بار اينهمه مصيبت!
دوران غربت و پيمان شکنى
مادر نمير! مردن براى تو زود است و يتيمى براى ما زودتر.
ما هنوز كوچكيم، از آب و گل در نيامده‌ايم. هنوز سرهايمان طاقت گرد يتيمى ندارد.
نهال تا وقتى كه نهال است احتياج به گلخانه و باغبان دارد، تاب سوز و سرما و باد و طوفان را نمي‌آرد، و ما از نهال كوچكتريم و از غنچه ظريف‌تر.
اما نه، نمان براى محافظت از ما، نمان براى اينكه از ما مراقبت كنى.
تو خود اكنون نياز به تيمار دارى. بمان براى اينكه ما تو را بر روى چشمهاى خود مداوا كنيم.
تو اكنون به كشتى نجات طوفان زده‌اى مي‌مانى كه به سنگ كينة جهال غريق، شكسته‌اى و پهلو گرفته‌اى.
بمان براى اينكه ما بي‌مادر نباشيم. بمان براى اينكه ما مادرى چون تو داشته باشيم.
مي‌دانم كه خسته‌اى، مي‌دانم كه مصيبت بسيار ديده‌اى، زجر بسيار كشيده‌اى، غم، بسيار خورده‌اى و مي‌دانم كه به رفتن مشتاق‌ترى تا ماندن و به آنجا دلبسته‌ترى تا اينجا.
اما تو خورشيدى مادر! بمان! به خفاشان نگاه نكن، اين كورى مسرى و مزمن دلت را مكدر نكند، تو بخاطر همين چند چشم كه آفتاب را مي‌فهمند بمان.
مي‌دانم كه تو به دنبال چشمى براى ديدن و دلى براى فهميدن گشتى و نيافتى.
من با چشمهاى كودكانة خودم شاهد بودم كه تو با آن حال نزار، سوار بر مركب مي‌شدى و به همراه پدرم على و دو برادرم حسن و حسين، شبانه بر در خانه‌هاى تك‌تك مهاجرين و انصار مي‌رفتيد و آنها را به دريافتن حقيقت، دعوت مي‌كرديد.
«اى گروه مهاجرين و انصار! خدا را، پيامبر را و وصى و دخترش را يارى كنيد. اين شما نبوديد كه با پيامبر بيعت كرديد و عهد بستيد كه فرزندان او را به مثابه فرزندان خود بشماريد؟
هر ظلمى را كه بر خاندان خود نمي‌پسنديد، بر خاندان رسول هم نپسنديد؟
اكنون اگر مَرديد به عهد خود وفا كنيد.»
اما مرد نبودند، به عهد خود وفا نكردند، بهانه آوردند، بهانه‌هايى كه حتى كودكانشان را مي‌خنداند و دل برزگان را به آتش مي‌كشيد:
ــ حيف شد، ما ديگر با ابوبكر بيعت كرده‌ايم.
ــ دير آمديد، اگر زودتر گفته بوديد، با شما بيعت مي‌كرديم.
ــ براى ما كه فرقى نمي‌كند، شما هم زودتر مي‌آمديد با شما بيعت مي‌كرديم.
ــ حق با شماست ولى كارى است كه شده.
ــ افسوس، نصّ پيامبر آن زمان يادمان نبود.
ــ عجب! ماجراى غدير را به كل فراموش كرده بوديم، حالا كه گذشته...
ــ آيه تطهير مختص شماست ولى....
ــ من قرآن را حفظم... ولى... آية اكمال رسالت هم در قرآن هست، بله، ولى...
ــ فدك را يادم هست پيامبر به شما بخشيد ولى در افتادن با خليفه زندگى آدم را ساقط مي‌كند.
ــ بگذاريد زندگي‌مان را بكنيم...
ــ آرامشمان به هم مي‌خورد...
اينها كه مهاجرين و انصار بودند، اصحاب بودند، جواب‌هايى از اين دست دادند، واى به حال بقيه. يادم هست كه آخرين خانه، خانة معاذبن جبل بود، حرفها را كه شنيد گفت:
ــ كسى ديگر هم حاضر به حمايت از شما شده است؟
و تو مادرم، پاسخ گفتى كه:
ــ نه، هيچكس.
معاذبن جبل گفت:
ــ پس از من تنها، چه كارى ساخته است؟
يعنى كه: من هم «نه».
تو روى برگرداندى و گفتى:
ــ معاذ! ديگر با تو سخن نمي‌گويم تا بر پيامبر وارد شوم.
شنيدم كه بعد از تو، پسر معاذ از راه مي‌رسد و ماجرا را از پدرش مي‌پرسد و وقتى حرف آخر تو را مي‌شنود به پدرش مي‌گويد:
ــ من هم ديگر با تو حرف نمي‌زنم تا بر پيامبر وارد شوم.
كاش اين مردم مي‌فهميدند كه مهر تو يعنى چه، قهر تو يعنى چه؟ لطف تو يعنى چه؟ خشم تو يعنى چه؟
رسول الله بسيار تلاش كرد كه اين معنا را به مردم بفهماند اما نشد. نتوانست.
در ملاء عام جار زد كه:
ــ اى فاطمه مهر تو يعنى جواز بهشت و قهرتو يعنى قعر جهنم.
ــ اى فاطمه مهر تو يعنى مهر خدا، قهر تو يعنى قهر خدا.
ــ اى فاطمه رضاى تو رضاى خداست و خشم تو خشم خداست.
همة اين ماجراها مگر چند روز پس از وفات پيامبر اتفاق افتاد؟ چه كسى خشم آشكار تو را نفهميد؟ چه كسى نارضايى تو را از اوضاع و زمانه درك نكرد؟
اگر كسى به من بگويد كه من گونة نيلگون مادرت را، جاى سيلى عمر را بر گونة مادرت نديدم، مي‌گويم:
ــ بازويش را چطور؟ جاى تازيانه‌هاى عمر را هم نديدى؟
اگر بگويد نديدم، مي‌گويم:
ــ صداى نالة او را از ميان در و ديوار چطور، آن را هم نشنيدى؟
اگر بگويد نشنيدم، مي‌گويم:
ــ دود و آتش را چطور؟ سوزاندن در خانة رسول الله را هم، نديدى؟
اگر بگويد دودش به چشمم نيامد يا نرفت، مي‌گويم:
ــ گريه‌هاى آشكار و شب و روز مادرم را چطور؟ آن را هم نديدى؟ نشنيدى؟ گريه‌اى كه پس از آن مردم آمدند و گفتند: به فاطمه بگوئيد يا روز گريه كند يا شب، آسايش ما مختل شده است.
اگر بگويد، نديدم، نشنيدم، مي‌گويم:
ــ خطبه مسجد را چطور؟ آن را هم نبودى؟ نديدى؟ نشنيدى؟ مگر هيچ مردى در مدينه بود كه به مسجد نيامده باشد؟
اگر بگويد، نبودم، نديدم، نشنيدم، مي‌گويم:
ــ اعلام قهر با خليفه را چطور؟ اين را كسى نمي‌تواند بگويد، نشنيدم، نفهميدم، چرا كه اعلام قهر تو با ابوبكر و عمر، آنچنان انتشار يافت كه همين دو ـ كه آنهمه مصيبت را به روزت آورده بودند ـ به دست و پا افتادند.
داشت از مردم مردار، مردم مقبور، مردم جنازه صدا درمي‌آمد كه:
ــ چه شده است؟ دختر پيامبر با خليفه سخن نمي‌گويد.
و اينها مي‌بايست، فكرى بينديشند، به خدعه‌اى بياويزند و نيرنگى بسازند.
دهها نفر را واسطه كردند تا از تو وقت ملاقات بگيرند و تو به همه پاسخ رد دادى.
آخرالامر دست به دامان پدرم على شدند.
على به باران مي‌ماند، بر مؤمن و كافر بي‌مضايقه مي‌بارد. على كه از سينة عمروبن عبدود بي‌تقاضا برمي‌خيزد، تقاضاى دشمنش را زمين نمي‌زند، هر چند كه در جوف اين تمنا، نيرنگ خفته باشد و او اين نيرنگ را بداند و خدعه‌سازان و نيرنگ‌بازان را بشناسد.
پدر به تو گفت:
ــ آن دو تقاضاى ملاقات كرده‌اند، شما چه مي‌گوئيد؟
تو گفتى:
ــ‌ على جان! تو رأى مرا مي‌دانى، اما خانه، خانة توست و من مطيع فرمان تو.(1)
وقتى آن دو وارد شدند و سلام كردند، تو روى برگرداندى و ديوار را بر آندو ترجيح دادى.
ابوبكر گفت:
ــ ما اشتباه كرده‌ايم، پشيمانيم، آمده‌ايم كه از گناه ما بگذرى و ما را ببخشى.
دروغ مي‌گفتند، وقاحت بسيار مي‌خواست گفتن اين چند كلام. آنچه آنها كرده بودند اول غصب خلافت بود، دوم غصب فدك و باقى كارها به تبع آن.
بازگشت از اين دواشتباه يعنى دست برداشتن از خلافت و پا كشيدن از فدك.
و زمان براى اين هر دو دير نبود.
پس آنها قائل به اشتباه خود نبودند، دروغ مي‌گفتند، از كرده‌هاى خود پشيمان نبودند، مي‌خواستند هم خلافت و فدك را داشته باشند و هم از خشم و غضب تو در منظر عام در امان بمانند و اين هر دو با هم نمي‌شد. زر و زور را گرفته بودند، مي‌خواستند به ريسمان تزوير هم چنگ بزنند و تو اين ريسمان را با خنجر كياست بريدى.
گفتى ـ البته نه به آنها ـ به پدرم على گفتى كه به آنها بگويد:
ــ من عهد كرده‌ام با شما سخن نگويم، اما اكنون يك سؤال از شما مي‌كنم، حاضريد كه به صدق جواب دهيد؟
آن هر دو سوگند خوردند به خدا كه جز به راستى پاسخ نگويند.
به پدر گفتى كه از آنها بپرسد، اين كلام رسول الله را به گوش خود شنيده‌اند كه:
ــ فاطمه پارة تن من است و من از اويم، هر كه او را بيازارد، مرا آزرده و هر كه مرا بيازارد، خدا را آزرده و هر كه پس از مرگم او را بيازارد، همانند كسى است كه در زمان حياتم او را آزرده و هر كه در زمان حياتم او را بيازارد، همانند كسى است كه پس از مرگم او را آزرده.
آندو گفتند:
ــ آرى بخدا سوگند كه اين كلام پيامبر را شنيده‌ايم.
بار دوّم و سوّم همان سؤال را پرسيدى و همين پاسخ را شنيدى.
و بعد تو مادر! رو به آسمان كردى و گفتى:
ــ «خدايا. من تو را گواه مي‌گيرم و همه اينها را كه در اينجا نشسته‌اند به شهادت مي‌طلبم كه ايندو مرا آزرده‌اند، من از ايندو ناراضي‌ام و تا زمان لقاى خداوند با ايندو سخن نخواهم گفت. خدايا! من به هنگام ديدار، شكايت ايندو را به تو خواهم كرد و به تو خواهم گفت كه ايندو با من چه كردند.»
ابوبكر اين حرفها را كه شنيد، اظهار گريه و ناراحتى كرد و گفت: «كاش من مرده بودم، كاش مرا نزائيده بود.»
اما از آنچه گرفته بود، هيچ پس نداد. عمر كه خيال كرد گريه و اظهار تأسف، واقعى است برآشفت و ابوبكر را دعوا كرد:
ــ «اين چه وضعى است، تعجب از مردمى است كه تو پيرمرد بي‌عقل را خليفة خود كرده‌اند. تويى كه به خاطر خشم يك زن بي‌تابى مي‌كنى و از رضايتش خوشحال مي‌شوى. تو را با خشم يك زن چه كار، بلندشو.»
هميشه عمر بود كه ابوبكر را بلند مي‌كرد و مي‌نشاند.
هر دو بلند شدند و از خانه رفتند، چيزى براى فريفتن عوام به دست نياورده‌ بودند.
پدر كه خود اسوة صلابت بود، از اينهمه استوارى تو لذت مي‌برد، اما دلش از مشاهدة حال و روز تو خون بود. زنى هيجده‌ ساله، اما اين طور مريض و رنجور و خسته.
خدا بكشد دشمنان تو را مادر. كه در طول چند ماه با سوهان خباثت، رشته حيات تو را بريدند. ام‌كلثوم به فداى چشمهايى كه لحظه به لحظه بي‌فروغ‌تر مي‌شوند.

(1). يا عَلى اَلْبَيْتُ بَيْتُك وَالْحُّرةُ أَمَتُك: أى على! خانه، خانة توست و زهراى آزاد، كنيز تو.

خواندن 4100 دفعه آخرین ویرایش در یکشنبه, 04 فروردين 1392 ساعت 18:36
شما اینجا هستید: خانه ثقلین حضرت زهرا سلام الله علیها فاطمیه متن کتاب کشتی پهلو گرفته بخش4