پنج شنبه, 03 اسفند 1391 ساعت 13:22

لطیفه های خنده دار از تاریخ اسلام بخش 2

نوشته شده توسط 
این مورد را ارزیابی کنید
(1 رای)

پيامبر زن

در زمان خلافت الواثق باللّه، زنى را به جرم ادعاى نبوّت، دستگير كردند و به نزد خليفه بردند. خليفه پرسيد: «آيا تو قبول دارى كه محمّد بن عبدالله صلى ‏الله‏ عليه‏ و‏ آله پيامبر و فرستاده خداست؟» گفت: «بله». خليفه گفت: «مگر ايشان نفرموده‏اند كه لا نَبِىَّ بَعْدى».

زن گفت: «آرى، ولى ايشان نگفتند: لا نَبِيَّةَ بَعْدى».(4)

فرعونِ پيامبر

به مردى گفتند: «نام پيامبرانى را كه در قرآن آمده، بگو». گفت: «موسى، عيسى، يحيى،... فرعون». گفتند: «فرعون كه پيامبر نبود». گفت: «او ادعاى خدائى داشت؛ شما او را به اندازه يك پيغمبر هم قبول نداريد؟!».

 

لاى نبىّ

مردى ادّعاى پيامبرى كرد. گفتند: «دليل نبوت تو چيست؟».

گفت: سخن محمد بن عبدالله كه گفته است «لا نَبِىَّ بَعْدى» و من «لا» هستم.

 

سياست علم الهدى

مرحوم سيد مرتضى رحمه‏الله كه در زمان خود، مرجعيت شيعه را به عهده داشت، عازم زيارت خانه خدا شد. علما و مجتهدين عراق، خواستند در اين سفر، همراه سيد باشند. سيد نيز به اين شرط همراهى آنها را پذيرفت كه همه آنها لباس روحانيت را كنار بگذارند و در اين سفر، با لباس عادى و به عنوان خدمه، آشپز، اسطبل دار و... با او همراه شوند.

همه پذيرفتند و راهى شدند و در ميان آنها، فقط خود سيد مرتضى معمّم بود.

وقتى وارد مكّه شدند، علماى مخالف شيعه، از سيد مرتضى خواستند تا مجلس مناظره‏اى با هم تشكيل بدهند و در مورد مذهب حقّه و ديگر مسائل علمى، بحث و تبادل نظر كنند. سيد نيز از اين پيشنهاد، استقبال كرد.

در روز مناظره، سؤال بسيار مشكل و پيچيده‏اى از سيد پرسيدند. سيد پوزخندى زد و گفت: «جواب اين سؤال، بسيار واضح و روشن است؛ به طورى كه اسطبل دار من هم مى‏تواند به آن جواب دهد». سپس اسطبل دار را احضار كرد و از او خواست كه جواب مسئله را بازگو نمايد. او نيز به نحو احسن، جواب مسئله را گفت و رفت. سؤال ديگرى پرسيدند. اين بار، سيد جواب مسئله را به آشپز ارجاع داد و او نيز، به طور كافى و وافى، سؤال مطرح شده را پاسخ گفت. و همين طور، هر سؤالى كه طرح مى‏شد، سيد به يكى از خدمه‏اش ارجاع مى‏داد.

وقتى مخالفان، اين منظره را ديدند، با خود گفتند: «وقتى اسطبل دار و آشپز سيد مرتضى اينقدر با سواد و ملاّ باشند، پس خود سيد چگونه است؟»

و اين قضيّه، موجب اعزاز و احترام شيعه، در نزد مخالفان گرديد.

 

پاورقــــــــــــــــــــي  ..........................

1. مردان علم در ميدان عمل، ج1، ص492.            2. رياض الحكايات، ص124.

3. زهر الربيع، ص332.                       4. رياض الحكايات، ص124.

 

خربزه سه روزه

مردي ادعاي پيغمبري کرد. او را نزد پادشاه بردند. پادشاه از او پرسيد: «معجزه ات چيست؟» گفت: «هر چه بخواهيد». شاه گفت: «خربزه اي براي ما حاضر کن». گفت: «سه روز به من مهلت بدهيد». شاه گفت: «همين حالا حاضر کن وگرنه تو را مي کشم!».

گفت: «اي پادشاه! انصافت کجا رفته؟ خداوند عالم با آن قدرتي که دارد، خربزه را در مدت سه ماه مي آفريند. حال من که پيغمبر او هستم، به من سه روز مهلت نمي دهيد؟!».[1]

 

بي دين ها

مردم مسلماني در ماه رمضان، گوشتي بريان کرده بود و مشغول خوردن بود. مردي يهودي از راه رسيد و با او مشغول خوردن شد. مسلمان گفت: «مگر گوشتي که توسط ما مسلمانها ذبح شده، بر شما حرام نيست؟» يهودي گفت: «آري». مسلمان گفت: «پس چرا از اين گوشت مي خوري؟» يهودي گفت: «چون من در مراتب بي ديني در بين يهوديها، مثل تو هستم در ميان مسلمانها که در ماه رمضان روزه ات را مي خوري».[2]

 

زنده شدن مردگان

ناصر خسرو در خصوص اينکه ممکن نيست اجزاء مردگان در روز قيامت به حالت اول برگردد گفته:

مرده اي را به دشت، گرگ بخورد          زو بخورند کرکس و زاغان

 اين چنين کس به حشر زنده شود؟              تيز[3] بر ريش مردم نادان

 خواجه نصير الدين طوسي نيز در جواب او، چنين فرموده است:

کردگارش به حشر زنده کند               گرچه اعضاي او شود جُوجُو

 ز اولين بار نيست مشکل تر                  تيز بر ريش ناصرِ خسرو[4]

 

 

دل زدگي از اسلام

روزي قطب الدين علامه شيرازي، به محله يهودي نشين رفت و احبار و اعيان آنها را جمع کرد و گفت: «از مسلماني دلم زده شده و ديگر از اسلام خسته شده ام. اگر چهل روز به من خدمت کنيد و غذاهاي دلخواه مرا تهيّه کنيد، به دين شما در مي آيم و آئين شما را تقويت مي کنم».

يهوديها با هم مشورتي کردند و ديدند اگر قطب الدين ـ که از دانشمندان معروف اسلامي است ـ يهودي شود، دينشان تقويت مي شود؛ به همين جهت پذيرفتند و تا آنجا که در توانشان بود به قطب الدين خدمت کردند.

بعد از چهل روز، قطب الدين گفت: «همان طور که خداوند بر ميهماني موسي  (ع)  ده روز اضافه کرد، شما هم ده روز ديگر بر اين ضيافت بيفزاييد».

وقتي که پنجاه روز به اتمام رسيد، احبار يهود نزد قطب الدين رفتند و به او گفتند: «در کار خير، تأخير جائز نيست. وقت آن رسيده که به وعده خود وفا کنيد».

قطب الدين گفت: «اي جهود! شما چقدر ابله هستيد. من پنجاه سال است که طعام و شراب مسلمانان را مي خورم و لباس آنها را مي پوشم ولي هنوز مسلمان نشده ام. حال شما مي خواهيد با پنجاه روز، يهودي شوم».[6]

 

سوادآموزي

پادشاهي از اطرافيانش پرسيد: «آيا مي توان به حيوانات هم، سواد خواندن آموخت؟» گفتند: «خير». ملّاي مکتبي که در مجلس حاضر بود، گفت: «من مي توانم». سپس از شاه مهلت خواست و به منزل رفت.

در منزل، کتاب بزرگي را برداشت و در ميان ورقهاي آن، کاه ريخت و هر روز آن کتاب را در مقابل الاغش قرار مي داد و آن را ورق مي زد و الاغ، آن کاهها را مي خورد. بعد از چند روز، خود الاغ ياد گرفت کتاب را با زبانش ورق بزند و کاهها را بخورد؛ و در مدّت يک ماه، الاغ زبان بسته، در اين کار ماهر شد.

ملّاي مکتب، به شاه خبر داد و مجلسي تشکيل دادند و الاغ را حاضر نمودند و کتابي را در مقابلش قرار دادند. الاغ بيچاره، اولين ورق را کنار زد و کمي مکث کرد و ديد از کاه خبري نيست. دوباره ورق  زد و کمي مکث کرد و باز هم چيزي نيافت و به اين ترتيب، تمام کتاب را ورق زد و چون چيزي عايدش نشد، شروع به عرعر کرد.

پادشاه و ديگر حاضران در مجلس، به ملّاي مکتبي آفرين گفتند و او را تحسين کردند. سپس پادشاه از او پرسيد: «چرا الاغ اينقدر عرعر مي کند؟»

ملّا فوراً جواب داد: «دعا به جان اعلي حضرت همايوني مي کند که سبب باسواديش شده است».

 

فرق خر و گاو

مردي، خري داشت که بسيار پير و لاغر بود و علوفه زيادي مي خورد و کاري هم نمي کرد. درعوض، گاوي داشت که بسيار فربه و شير ده بود. يک شب با خداوند مناجات کرد و گفت: «الهي! اين خر را بکش که من از خرج زياد او به تنگ آمده ام». صبح که شد، ديد گاوش مرده و الاغش زنده مانده است. خيلي دلش سوخت و رو به آسمان کرد و گفت:«خدايا! تو بعد از اين همه سال خدائي کردن، بين خر و گاو فرق نمي گذاري؟ من مرگ خر را خواستم، تو گاو مرا مي کشي؟»

شخصي در آنجا حاضر بود. گفت: «خدا را شکر کن که دعايت مستجاب نشد. زيرا اگر خداوند مي خواست خري را بکشد، بايد ابتدا خودِ تو را مي کشت. چرا که اگر خر نبودي، خودت آن حيوان زبان  بسته را رها مي کردي و ديگر مرگش را از خدا طلب نمي کردي».[7]

 

استدلالي بسيار قوي!

شيخ بهائي ) در مصر با يکي از علماي بزرگ اهل سنت ارتباط دوستانه داشت و به او اظهار مي کرد که از اهل سنت است. يک روز آن عالم سنّي به شيخ بهائي گفت: «شيعياني که در ايران با شما هستند، در مورد ابوبکر و عمر چه نظري دارند؟»

شيخ فرمود: آنها دو حديث براي من بيان کردند که از جواب آن عاجز ماندم. آنها مي گويند مسلم در صحيح خود روايت مي کند که پيامبر6 فرموده: «هر کس فاطمه سلام الله علیها را اذيت کند، مرا اذيت کرده و هر کس که مرا اذيّت کند، خدا را اذيّت کرده است؛ و هر کس که خدا را اذيّت کند کافر است». همچنين در صحيح مسلم، پنج ورق آن طرف تر روايت شده «فاطمه & از دنيا رفت در حالي که نسبت به ابوبکر و عمر، غضبناک بود». و من نتوانستم جواب اين شبهه را بدهم.

عالم سنّي گفت: «بگذار من امشب آن کتاب را مطالعه کنم. فردا جواب خواهم داد». فردا صبح، عالم نزد شيخ آمد و گفت: «من هميشه به تو مي گفتم که اين شيعه ها در نقل حديث دروغ مي گويند. ديشب صحيح مسلم را نگاه کردم؛ ولي ديدم بين اين دو حديث، بيش از پنج ورق فاصله است».[8]

پي نوشت ها:

[1] . رياض الحکايات، ص 122.                [2] . زهر الربيع، ص 28.

[3] . باد معده.                            [4] . مردان علم در ميدان عمل، ج 3، ص 425.

[5] . زهر الربيع، ص 47.                    [6] . لطائف الطوائف، ص 179.

[7] . رياض الحکايات، ص 170.                [8] . قصص العلماء، ص 236.

 

رسم خدايي و بندگي

مرد فقيري، غلامهاي عبيد خراساني را ديد كه لباسهاي بسيار زيبا و پيراهنهاي ديبا بر تن دارند. رو به آسمان كرد و گفت: "خدايا! بنده پروري را از عميد خراساني ياد بگير كه غلامهايش را با لباس زربافت و زيبا مي¬آرايد."

از قضا پس از اندك زماني، بين عميد و يكي از اميرانش، جنگي در گرفت و عميد شكست خورد و فرار كرد. امير، غلامهاي عميد را دستگير كرد و هر چه به آنها وعده و وعيد داد و هرچه آنها را شكنجه كرد تا جاي گنجينه عميد را به او بگويند نگفتند.

وقتي آن مرد فقير، وفا و همت والاي آنها را ديد، خودش انصاف داد و گفت: "بندگي را هم بايد از بندگان عميد خراساني ياد گرفت".(1)

تو بندگي چو گدايان به شرط مزد مكن      كه خواجه خود روش بنده پروري داند

 

ازدواج مجدد

مرد جواني، خدمت يكي از علما رسيد و عرض كرد: "زن بسيار مهربان و زيبا رويي دارم و هر دو به هم علاقه مند هستيم. ولي متأسفانه از جهت جسمي بسيار ضعيف و لاغر است و قدرت انجام كارهاي خانه را ندارد. توان مالي اش را هم ندارم كه مستخدمي بگيرم.به همين جهت، خواستم زن ديگري بگيرم تا كارهاي خانه را انجام بدهد. حال، چنين زني را پيدا كرده ام و خود او راضي به ازدواج با من است؛ ولي پدر و مادرش اجازه نمي-دهند و مي¬گويند: "تا زن اولت را طلاق ندهي، دختر به تو نمي¬دهيم".

از شما تقاضا دارم كه راه چاره اي به من بياموزيد تا من هم بتوانم با اين زن ازدواج كنم و هم، مجبور به طلاق زن اولم نشوم.

عالم، فكري كرد و گفت: "به زنت بگو به قبرستان برود و خودت به خانه آن دختر برو و بگو: "غير از زنم كه در قبرستان است، هر زني كه دارم، طلاق دادم". پدر و مادر دختر، گمان مي¬كنند آن زن تو كه در قبرستان است، مرده است؛ و دخترشان را به تو مي¬دهند".

جوان هم همين كار را كرد و به مرادش رسيد.(2)   

فرق حرّ و خر

مرحوم شيخ حر عاملي رحمه الله صاحب وسائل الشيعه از لبنان به ايران آمد و وارد اصفهان شد، علامه مجلسي رحمه الله ازشاه سليمان صفوي خواست كه از شيخ ديدن كند. شاه سليمان نيز در نهايت احترام، به ديدن شيخ رفت؛ و پس از چند روز، شيخ حر به همراه علامه مجلسي و چند تن از علماي ديگر، به بازديد شاه رفتند.

در آن زمان، رسم بر اين بود كه وقتي علما به ديدار شاه مي¬رفتند، سلطان جهت احترام آنها، بر فرش مخصوص شاهي نمي¬نشست و اگر به علما تعارف مي¬كردند كه بر روي فرش مخصوص بنشينند، آنها هم به احترام سلطان، روي آن نمي¬نشستند.

اما از آنجايي كه شيخ حر به رسومات دربار ايران آشنا نبود، پس از ورود به دربار، بر روي فرش مخصوص شاهي نشست. سلطان صفوي از اين كار، دلگير شد و  به شيخ حر گفت: "بين حر با خر چقدر فاصله است؟" شيخ فوراً جواب داد: "يك مسند".

(يعني خر، داراي مسند شاهي است و حر، اين مسند را ندارد).

                 به حريت رسيدن مشكلي نيست    اگر يك نقطه گيري از خريت

چپ كوري

مرحوم ملا محسن فيض كاشاني رحمه الله چشم چپش نقص داشت.

يكي از علماي اهل سنت نامه¬اي به مرحوم فيض ارسال كرد و در آن نوشت:

روبـه صفتا اگـر تـو روبـاه نـه اي         چشم چپ تو، راست بگو، كور چراست؟

مرحوم فيض در جواب نوشت:

در مذهب رندان جهان عين عطاست         چپ كوري راست بيني، اين شيوه ماست

                    روبـه صفتـا اگــر تـو روبـاه نـه اي         بغض علي و آل علي در تو چراست؟(3)

 

بدتر از تكفير

حكيم، شيخ حسين ابن ابراهيم تنكابني كه از شاگردان مرحوم ملاصدراي شيرازي بود؛ چون شنيده بود كه ملا فاضل قزويني، حكماء و فلاسفه را تكفير مي كند، به همين جهت به شهر قزوين نمي رفت و مي¬گفت: "من حكيم هستم و مي ترسم ملافاضل از رفتن من به قزوين، ناراحت شود".

ملافاضل به حكيم تنكابني نوشت: " شما نترسيد. من از شما ناراحت نمي¬شوم؛ من كساني را تكفير مي¬كنم و از آنها ناراحت مي¬شوم كه فلسفه را خوانده و فهميده اند وبه آراء آنها اعتقاد پيدا كرده اند؛ اما تو اين گونه نيستي". حكيم تنكابني كه اين را ديد، گفت:" فاضل قزويني اگر تكفيرم مي¬كرد، بهتر از اين بود كه نسبت جهل و نفهمي به من بدهد".

البته، بعدها بين اين دو بزرگوار ملاقاتي صورت گرفت و رشته محبت و صداقت در بينشان مستحكم شد.(4)

 

اداء شهادت

 در حالات مرحوم حاجي كلباسي آمده است كه اگر شاهدي جهت اداء شهادت خدمت ايشان مي¬رسيد، مرحوم حاجي سؤالات زيادي مي¬كرد تا به تدين او پي ببرد.

خواندن 3883 دفعه آخرین ویرایش در پنج شنبه, 03 اسفند 1391 ساعت 14:05
شما اینجا هستید: خانه نشاط و زندگی سرگرمی سرگرمی لطیفه های خنده دار از تاریخ اسلام بخش 2