یکشنبه, 29 بهمن 1391 ساعت 16:27

لطیفه های خنده دار از تاریخ اسلام بخش 1

نوشته شده توسط 
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

 

خوردن هسته خرما

حضرت رسول صلي الله عليه و آله و حضرت امير عليه السلام مشغول خوردن خرما بودند و پيامبر صلي الله عليه و آله هر خرمائي كه مي خورد، هسته اش را به طور پنهاني در مقابل حضرت امير عليه السلام قرار مي داد.

وقتي خرما تمام شد ـ و هسته هاي زيادي جلوي حضرت علي عليه السلام جمع شد و مقابل پيامبر صلي الله عليه و آله هيچ خرمائي نبود ـ حضرت رسول صلي الله عليه و آله به شوخي فرمودند: «مَن كَثُرَ نَواهُ فَهُوَ أَكُولُ» يعني: هر كس كه

هسته بيشتري جلويش جمع شده، پرخور است.

اميرالمؤمنين عليه السلام عرض كرد: «مَن أَكَلَ نَواهُ فَهُوَ أَكُولُ» يعني: هركس كه هسته ها را خورده، پرخور است.(1)

خلاصي از پادرد

پيامبر صلي الله عليه و آله در جمع اصحاب و انصار نشسته بودند و پاي مباركشان خسته شده بود؛ ولي با توجه به حيا و ادب بسيار بالايي كه داشتند، پاي مبارك را دراز نمي كردند. پس از گذشت لحظاتي، يك پايشان را دراز كردند و از حاضران پرسيدند: «اين پاي من، به چه چيزي شبيه مي باشد؟»

هر يك از حضّار، به مقتضاي ذوق و سليقه خود، تشبيهاتي كردند و پيامبر هيچ يك را نپذيرفت. گفتند: «يا رسول اللّه! خودتان بفرماييد كه پاي مباركتان شبيه به چيست؟»

حضرت، تبسمي كرده و پاي ديگرشان را نيز دراز نموده و فرمودند: «آن پاي من، به اين پاي من شبيه مي باشد.»(2)

«لا» و «لنا»

حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام به همراه ابوبكر و عمر كه در طرفين حضرت بودند، قدم مي زدند. عمر گفت: «يا ابالحسن! أنت بيننا كالنّون في لنا» يعني: يا علي! تو در بين ما مثل نون «لنا» مي باشي (و منظورش اين بود كه ما دو تا، قدّمان بلندتر از توست.)

حضرت علي عليه السلام در جواب فرمود: «لَوْ لَمْ أَكُنْ بَيْنَكُما لَكُنْتُما لا» اگر من در بين شما نبودم، شما «لا» مي شديد و هيچ بوديد.(3)

بس تجربه كرديم در اين دير مكافات        با دُرد كشان هر كه در افتاد بر افتاد 

فرياد كه با زيركي آن مرغ سخن سنج      پندار زدش راه و به دام خطر افتاد 

كفش خوري

ابو هريره جهت شوخي با پيامبر صلي الله عليه و آله ، كفشهاي آن حضرت را برداشت و پيش خرما فروش رفت و آنها را گرو گذاشت و كمي خرما گرفت و نزد پيامبر بازگشت و شروع كرد به خوردن خرماها.

پيامبر پرسيد: «ابوهريره، چه مي خوري؟». گفت: «كفشهاي رسول خدا را.»

 

مخلوق زيباتر از خالق

وقتي كه حضرت ابراهيم عليه السلام را پيش نمرود بردند، ديد مردي بسيار زشت رو بر تخت نشسته است و غلامان و كنيزان زيبارويي در خدمت او هستند.

حضرت پرسيد: «او كيست؟» گفتند: «او خداي ما، نمرود است.»

پرسيد: «اين افرادي كه در اطراف او صف كشيده اند، چه كساني هستند؟»

گفتند: «آفريدگان و مخلوقات او هستند.»

خليل اللّه فرمود: «چگونه است كه اين خدا، بندگانش را بهتر از خودش خلق كرده است؟». فَبُهِتَ الَّذي كَفَرَ.(4)

ذات نايافته از هستي بخش       كي تواند كه شود هستي بخش 

 

امامزاده يعقوب

مردي درباره زندگي پيامبران صحبت مي كرد. در ضمن صحبتهايش گفت: «حضرت امامزاده يعقوب را در مصر، بالاي گلدسته، شغال خورد.»

يكي از مستمعين گفت: «حضرت آقا! آنكه مي گويي، امامزاده نبود و پيغمبرزاده بود. يعقوب نبود و يوسف بود. در مصر نبود و در كنعان بود.

بالاي گلدسته نبود و ته چاه بود. شغال نبود و گرگ بود؛ و اصلاً خوردني در كار نبود و قضيّه دروغ بود.»

آموزش عربي

شخصي پس از چند سال اقامت در عربستان، به شهر و ديار خود بازگشت. اقوام و نزديكانش به ديدن او آمدند و از او پرسيدند: «در اين چند سالي كه در آنجا بودي، عربي را خوب ياد گرفتي؟». گفت: «آري».

پرسيدند: «در عربي به شتر چه مي گويند؟» گفت: «چرا از آن گنده گنده ها سؤال مي كنيد؟ از چيزهاي كوچكتر بپرسيد». گفتند: «به خرگوش چه مي گويند؟» گفت: «گفتم كوچك، ولي نه اينقدر كوچك. از اين وسط مسطها بپرسيد». پرسيدند: «به بز چه مي گويند؟» گفت: «خود بز را نمي دانم. ولي به بچه اش يك چيزي مي گفتند.»(5)

پي نوشت ها:

1. لطائف الطوائف، ص90.                     2. مردان علم در ميدان عمل، ج3، ص364.

3. لطائف الطوائف، ص 25.                    4. رياض الحكايات، ص126.

5. نقل از لطيفه هاي تلخ و شيرين از مردمان اهل دين، مصطفي درويش.

قناعت

(1)ابوذر غفارى به همراه يكى ديگر از صحابه، مهمان سلمان فارسى بود. سلمان، كمى نان و نمك آورد و گفت: «اگر رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله از تكلّف نهى نفرموده بود، چيز بهترى حاضر مى‏كردم». ابوذر گفت: «اگر مقدارى سبزى باشد، تكلّف نيست». سلمان به دكّان سبزى فروشى رفت و چون پولى نداشت، آفتابه‏اش را گرو گذاشت و كمى سبزى خريد.

وقتى غذا تمام شد، ابوذر گفت: «اَلْحَمْدُ لِلّهِ الَّذى قَنَعَنا بِما رَزَقَنا؛ شكر خداى را كه ما را به آنچه كه روزيمان فرموده، قانع ساخته است». سلمان گفت: «اگر قانع بوديد، آفتابه من گرو نمى‏رفت».(2)

ممانعت از كار خداوند

دو نفر شيعه و سنّى، در مورد معاويه بحث مى‏كردند. شيعه گفت: «معاويه اهل جهنّم است». سنّى گفت: «معاويه از صحابه پيامبر بود؛ پس اهل نجات است و خداوند او را به بهشت مى‏برد».

شيعه گفت: «اگر خداوند بخواهد معاويه را به بهشت ببرد، ما شيعه‏ها نمى‏گذاريم». سنّى با تعجّب پرسيد: «چگونه از كار خداوند جلوگيرى مى‏كنيد؟» شيعه گفت: «همان طور كه خداوند جل جلاله مى‏خواست على عليه‏السلام را خليفه كند و شما جمع شديد و نگذاشتيد».(4)

عزل از نبوّت

شخصى ادعاى پيامبرى كرد. او را نزد خليفه بردند. خليفه گفت: «چه مى‏گويى و حرف حسابت چيست؟» گفت: «من پيغمبر خدا هستم و هر سه روز يك‏بار، جبرئيل بر من نازل مى‏شود». خليفه گفت: «معجزه‏اى نشان بده». گفت: «تا جبرئيل نيايد، نمى‏توانم معجزه‏اى نشان بدهم.» خليفه پرسيد: «جبرئيل كى مى‏آيد؟» گفت: «تازه رفته است و سه روز ديگر مى‏آيد».

خليفه احساس كرد كه او در اثر ضعف و گرسنگى، دچار مشكل روانى شده و خبط كرده است. دستور داد او را در مطبخ خانه مخصوص خليفه ببرند و از غذاهاى خوب و مقوّى به او بخورانند.

بعد از سه روز كه او را حاضر كردند، خليفه گفت: «اى پيغمبر بر حق! حالت چطور است؟» گفت: «حالم خيلى بهتر از سابق است». خليفه پرسيد: «آيا در اين چند روز، جبرئيل بر تو نازل شده است؟» گفت: «آرى، قبلاً هر سه روز يك‏بار مى‏آمد و حالا هر روز سه بار مى‏آيد».

خليفه پرسيد: «آيا پيغامى هم برايت آورده است؟» گفت: «آرى، جبرئيل نازل شد و گفت: «حقّت سلام مى‏رساند و مى‏فرمايد كه خوب جائى پيدا كرده‏اى. مبادا آنجا را ترك كنى و به جاى ديگرى بروى؛ و الاّ تو را از درجه پيغمبرى ساقط خواهم كرد».(5)

نقل حديث

اشعب بن جابر، بسيار شوخ و لطيفه گو بود. وقتى پير شد، او را ملامت كردند كه: «تو ديگر پير شده‏اى و وقت هزل گوئى و شوخى كردن تو گذشته است. حال ديگر نوبت توبه و انابه است. در اين آخر عمر، مدتى هم مشغول شنيدن وعظ و حديث باش».

گفت: «به وَاللّه من حديث هم شنيده‏ام». گفتند: «اگر راست مى‏گويى، حديثى نقل كن». گفت: «نافع بن بُدَيل از رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله برايم نقل كرد كه دو خصلت پسنديده است كه در هر كس باشد، سعادت دنيا و آخرت نصيب او مى‏گردد».

اهل مجلس كه خيلى خوششان آمده بود، شروع به «به‏به» و «چه چه» كردند و به او احسنت و آفرين گفتند؛ سپس از او خواستند كه ادامه حديث را نقل كند. اشعب گفت: «يكى از خصلتها را نافع فراموش كرده بود و ديگرى را من از ياد برده‏ام».(6)

ادعاى خدائى

در زمان هارون الرشيد، شخصى مدّعى خدائى شد. او را نزد خليفه بردند. خليفه براى اينكه او را بترساند گفت: «چند روز قبل، شخصى ادعاى پيغمبرى كرد؛ او را كشتيم». گفت: «بسيار كار خوبى كرديد؛ چون من او را نفرستاده بودم».(7)

رجعت

ابوحنيفه از مؤمن طاق پرسيد: «تو قائل به رجعت هستى؟» گفت: «آرى». ابو حنيفه گفت: «پس، پانصد دينار به من قرض بده تا هنگام رجعت، به تو باز گردانم». مؤمن طاق گفت: «تو ضامن بياور كه در آن زمان، به صورت انسان بر مى‏گردى و به شكل ميمون نخواهى بود؛ تا من به تو قرض بدهم».(8)

پيغمبر نه آهنگر

در زمان مأمون، شخصى ادّعاى پيامبرى كرد. او را نزد خليفه بردند. مأمون از او پرسيد: «معجزه تو چيست؟» گفت: «هر چه بخواهى». مأمون قفل بسته‏اى را به او داد و گفت: «اين قفل را باز كن».

گفت: «من ادّعاى پيغمبرى كردم، نه ادّعاى آهنگرى».(9)

امامت و شهادت نسّاج

سليمان بن مهران اعمش، در زمان حضرت صادق عليه‏السلام از محدّثين شيعه و بسيار لطيف و شوخ طبع بود.

يك روز، داود بن عمر كه شغلش نسّاجى بود از اعمش پرسيد: «به نظر تو، نماز خواندن پشت سر نسّاج چگونه است؟» گفت: «بدون وضو اشكال ندارد».

داود پرسيد: «شهادت دادن نسّاج چگونه مى‏باشد؟» گفت: «به انضمام شهادت دو مرد عادل، قبول است».(10)

تقيّه

ابن جوزى واعظ، بنابر نظر بعضى از بزرگان، شيعه مذهب بوده و از روى تقيّه، اظهار تسنّن مى‏كرده است.

از او پرسيدند: «خليفه بلافصل پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ، على عليه‏السلام بود يا ابوبكر؟» گفت: «كسى كه دخترش در خانه او بود».

(اين جمله دو پهلوست. يكى اينكه: خليفه بلافصل، على عليه‏السلام است كه دختر پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در خانه على عليه‏السلام است.

دوم اينكه: خليفه بلافصل، ابوبكر است كه دختر ابوبكر در خانه پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله مى‏باشد).

و همچنين در مورد تعداد خلفاى بعد از حضرت رسول صلى‏الله‏عليه‏و‏آله از او سؤال كردند. گفت: «چند بار بگويم چهار نفر، چهار نفر، چهار نفر».

(در اينجا نيز معلوم نيست كه آيا منظور او، واقعا چهار نفر است كه طبق نظر اهل سنّت مى‏باشد. يا منظورش سه تا چهار تا يعنى دوازده تا است كه طبق نظر مذهب تشيّع مى‏باشد).(11)

 

*. آنچه در اين مجموعه آمده، از كتاب «لطيفه‏هاى تلخ و شيرين از مردمان اهل دين»، نوشته مصطفى درويش اقتباس گرديده و گاه تغيير اندكى در لطيفه‏ها ايجاد شده است.

1. لطائف الطوائف، ص311.                    2. خزائن نراقى، ص247.

3. بازار دانش، ص50.                   4. رياض الحكايات، ص123.

5. لطائف الطوائف، ص262.                    6. رياض الحكايات، ص122.

7. الكلام يجرّ الكلام، ج2، ص157.                   8. رياض الحكايات، ص123.

9. مردان علم در ميدان عمل، ج1، ص447.            10. همان، ص437.

11. همان، ص468.

وصيف خليفه

در منزل والى بصره، بين بهلول و عمر بن عطاء عدوى مناظره‏اى صورت گرفت. پس از بحثهاى زيادى كه انجام شد، عمر عدوى از بهلول پرسيد: «امام تو كيست؟».

بهلول گفت: «سَبَّحَ فى كفِّهِ الحِصى و كَلَّمَهُ الذِّئْبُ اذا عَوى و رُدَّتِ الشّمْسُ لَهُ بَيْنَ المَلأ و أَوْجَبَ الرَّسُولُ عَلَى الخَلْقِ لَهُ الوِلاء، فذلك امامى و امام البريّات». يعنى امام من كسى است كه سنگريزه در كف دستش تسبيح گفت و گرگ با او صحبت كرد و خورشيد به خاطر او برگشت و حضرت رسول صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ولايت او را بر تمام خلق، واجب كرد. او امام من و امام همه جهانيان است.

عدوى گفت: «واى بر تو! آيا هارون الرشيد را به عنوان امام و خليفه، قبول ندارى؟»

بهلول گفت: «واى بر تو اى ملعون! يعنى تو مى‏گويى هارون الرشيد، فاقد اين اوصاف است؟ پس تو دشمن خليفه هستى و به دروغ، او را خليفه مى‏دانى».

و با اين ترفند، او را رسوا نمود و والى، عدوى را از مجلس بيرون كرد.

پيامبر خوش ذوق

مردى را كه ادعاى نبوّت مى‏كرد، نزد هارون الرّشيد بردند. هارون پرسيد: «معجزه‏ات چيست؟» گفت: «هر چه بخواهى». هارون گفت: «اين چند نوجوان بى‏ريش را كه در مجلس حضور دارند، ريش‏دار كن». گفت: «حيف است كه اين صورتهاى زيبا و نيك را زشت كنم. اگر بخواهى، تو را بى‏ريش مى‏كنم».

خطبه در چاه

روزى، متوكّل به همنشينان خود گفت: «از مطاعنى كه به عثمان، نسبت داده مى‏شود اين است كه وقتى ابوبكر خليفه شد و از منبر بالا رفت، يك پله پايين‏تر از جايگاه پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله نشست؛ و وقتى عمر خليفه شد، يك پله پايين‏تر از جايگاه ابوبكر نشست. ولى هنگامى كه عثمان به خلافت رسيد، احترام پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و خلفا را رعايت نكرد و در بالاترين نقطه منبر جلوس نمود».

يكى از حضّار گفت: «پس عثمان، حق زيادى بر گردن شما دارد. زيرا اگر او سنّت شيخين را نمى‏شكست و هر يك از خلفاى بعد او، يك پله پايين‏تر مى‏آمدند، حالا مى‏بايست شما در درون چاه، براى ما خطبه مى‏خوانديد».

اقتباس از مجله مبلغان جلد 62- 65- 66- 67- 68- 75- 81- 82- 83-84

خواندن 3791 دفعه آخرین ویرایش در یکشنبه, 29 بهمن 1391 ساعت 16:53
شما اینجا هستید: خانه نشاط و زندگی سرگرمی سرگرمی لطیفه های خنده دار از تاریخ اسلام بخش 1