جهاد و شهادت

جهاد و شهادت (35)

شنبه, 09 اسفند 1393 ساعت 12:09

ما تا آخر ایستاده ایم

By

1422478354888253

 

 

از طرف من به جوانان بگوييد چشم شهيدان و تبلور 

 

 خونشان به شما دو خته است بپا خيزيد و اسلام

 

خود را دريابيد.

 

سه شنبه, 14 بهمن 1393 ساعت 11:52

یاد یاران

By

افسران - سید مرتضی

کجایید ای سبکبالان عاشق*****

افسران - آیت الله جوادی آملی: تأثیر خون شهداء در حفظ دستاوردهای انقلاب

همزمان با ایام الله دهه مبارک فجر، حضرت آیت الله جوادی آملی با تفسیر آیات 35 تا38 سوره مبارکه نور در برنامه «برکرانه نور» به تاثیر برکت خون شهدا در حفظ دستاوردهای انقلاب، حفظ مساجد و کلیساها می‌پردازد.

این مفسر فرزانه در برنامه های 14 و21 بهمن ماه، دستاورد خون شهیدان را بر می‌شمارد و به برکاتی از قبیل احیای دین، دینمداری و عزت اسلامی اشاره می‌کند. ضمن اینکه سربلندی ایران اسلامی در جهان و امنیت کشور را با توجه به تفسیر آیات قرآن کریم مرهون خون شهیدان می داند.

برنامه «برکرانه نور 2» کاری از گروه معارف و علوم وحیانی به سردبیری و تهیه کنندگی علی برخورداری روزهای سه شنبه و چهارشنبه هر هفته ساعت 6:00 بامداد از رادیو معارف پخش و ساعت 21:30 همان روز بازپخش می‌شود. علاقمندان به دریافت مباحث تفسیری مطرح شده در این برنامه می‌توانند به صفحه اختصاصی برنامه «برکرانه نور2» در سایت رادیو معارف مراجعه نمایند.

دوشنبه, 13 بهمن 1393 ساعت 12:40

انقلاب ما انفجار نور بود

By

 

:مفام معظم رهبری

امام خمینی یک حقیقت همیشه زنده است

 

دوشنبه, 13 بهمن 1393 ساعت 12:24

..... کار آسانی که نیست

By

شعر زیبایی که همسر یک شهید سروده


در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست
می رسم با تو به خانه،از خیابانی که نیست

می نشینی روبرویم،خستگی در می کنی
چای می ریزم برایت،توی فنجانی که نیست

بازمی خندی ومی پرسی که حالت بهتر است؟!
باز می خندم که خیلی،گرچه می دانی که نیست

شعر می خوانم برایت،واژه ها گل می کنند
یاس و مریم می گذارم،توی گلدانی که نیست

چشم می دوزم به چشمت،می شود آیا کمی
دستهایم را بگیری،بین دستانی که نیست..؟!

وقت رفتن می شود،با بغض می گویم نرو...
پشت پایت اشک می ریزم،در ایوانی که نیست

می روی و خانه لبریز از نبودت می شود
باز تنها می شوم،با یاد مهمانی که نیست...!

بعد تو این کار هر روز من است
باور این که نباشی،کار آسانی که نیست...!

 

حس غریبی دارم. آمده ام منزل فرزند شهید صالحی، همان که با کوله بار سنگین عشق و خلوصش، پس از شهادتش هم بازگشت تا مهر تاییدی بزند نه بر کارنامه فرزند که بر کارنامه شهید. یاد خدا می افتم که می فرماید: «ما شما را به آن چه در دل دارید مواخذه می کنیم». یاد دلم یا دلمان می افتم، ما چگونه مواخذه خواهیم شد؟

از راه می رسد، آن چه در ذهن داشتم برایم

شنبه, 12 بهمن 1392 ساعت 16:00

پیام شهید

نوشته شده توسط

پیام شهید:


آخرین حرف همین است

زمینی نشوید ....

شنبه, 05 بهمن 1392 ساعت 12:10

ده خاطره کوتاه از سردار شهید مهدی زین الدین

نوشته شده توسط

http://dl.aviny.com/Album/defa-moghadas/Shakhes/zeinoldin/kamel/22.jpg

1) عراقی ها، نصف خاکریز را باز کرده بوند و آب بسته بودند توی نیروهای ما. از گردان، نیرو خواستیم که با الوار و کیسه ی شن، جلوی آب را بگیریم. وقتی که آمدند، راه افتادیم سمت خاک ریز. دیدیم زین الدین و یکی دونفر دیگر، الوار های به چه بلندی را به پشت گرفته بودند و توی آب به سمت ورود ی خاکریز می رفتند. گفتم:«چرا شما؟ از گردان نیرو آمده» گفت:«نمی خواست. خودمون بندش می اوریم.»

2) عراق پاتک سنگینی کرده بود. آقا مهدی، طبق معمول، سوار موتورش توی خط این طرف و آن طرف می رفت و به بچه ها سر می زد. یک مرتبه دیدم پیدایش نیست. از بچه ها پرسیدم، گفتند«رفته عقب.» یک ساعت نشد که برگشت و دوباره با موتور، از این طرف به آن طرف. بعد از عملیات، بچه ها توی سنگرش یک شلوار خونی پیدا کردند. مجروح شده بود، رفته بود عقب، زخمش را بسته بود، شلوارش را عوض کرده بود، انگار نه انگار و دوباره برگشته بود خط.

3) سرتاسرِ جزیره را دودِ انفجار گرفته بود. چشم چشم را نمی دید. به یک سنگر رسیدیم. جلوش پر بود از آذوقه. پرسیدیم «اینا چیه؟»گفتند«هیچ کس نمی تونه آذوقه ببره جلو. به ده متری نرسیده، می زننش.» زین الدین پشت موتور، جعفری هم ترکش، رسیدند. چند تا بسته آذوقه برداشتند و رفتند جلو. شب نشده، دیگر چیزی باقی نمانده بود.

4) شب دهم عملیات بود. توی چادر دور هم نشسته بودیم. شمع روشن کرده بودیم.صدای موتور آمد. چند لحظه بعد، کسی وارد شد. تاریک بود. صورتش را ندیدیم. گفت «توی چادرتون یه لقمه نون و پنیر پیدا می شه؟» از صدایش معلوم بود که خسته است. بچه ها گفتند «نه، نداریم.» رفت. از عقب بی سیم زدند که «حاج مهدی نیامده آن جا؟» گفتیم «نه.» گفتند «یعنی هیچ کس با موتور اون طرف ها نیامده؟»

5) جزیره را گرفته بودیم. اما تیر اندازی عراقی ها بد جوری اذیت می کرد. اصلا احساس امنیت و آرامش نمی کردیم. سرِ ظهر بود که آمد. یک کلاشینکف توی دستش بود نشست توی سنگر، جلوی دید مستقیم عراقی ها. نشانه می گرفت و می زد. یک دفعه برگشت طرفمان، گفت«هر یک تیری که زدن، دو تا جوابشونو می دین.» همان شد.

6) اول من دیدمش. با آن کلاه خود روی سرش، و آرپی جی روی شانه اش مثل نیروهایی شده بود که می خواستند بروند جلو. به فرمانده گردانمان گفتم. صدایش کرد «حاج مهدی!» برگشت. گفت«شما کجا می رین؟» گفت«چه فرقی می کنه؟ فرمان ده که همه ش نباید بشینه تو سنگر. منم با این دسته می رم جلو.»

7) بعد خیبر، دیگر کسی از فرمانده گردان ها و معاون ها شان باقی نماند بود؛ یا شهید شده بودند، یا مجروح. با خودم گفتم«بنده ی خدا حاج مهدی. هیچ کس رو نداره. دست تنها مونده.» رفتم دیدنش. فکرمی کردم وقتی ببینمش، حسابی تو غمه. از در سنگر فرمان دهی رفتم تو. بلند شد. روی سرو صورتش خاک نشسته بود، روی لبش هم خنده ؛ همان خنده ی همیشگی. زبانم نگشت بپرسم«با گردان های بی فرمان دهت می خواهی چه کنی؟»

8) ماشین، جلوی سنگر فرماندهی ایستاد. آقا مهدی در ماشین را باز کرد. ته آیفا یک افسر عراقی نشسته بود. پیاده اش کردند. ترسیده بود. تا تکان می خوردیم.، سرش را با دست هایش می گرفت. آقا مهدی باهاش دست داد و دستش را ول نکرد. رفتند پنج شش متر آن طرف تر. گفت برایش کمپوت ببریم. چهار زانو نشسته بوند روی زمین و عربی حرف می زند. تمام که شد گفت «ببرید تحویلش بدید.» بی چاره گیج شده بود باورش نمی شد این فرمان ده لشکر باشد. تا آیفا از مقر برود بیرون، یک سره به مهدی نگاه می کرد.

9) چند تا سرباز، از قرارگاه ارتش مهمات آورده اند. دو ساعت گذشته و هنوز یک سوم تریلی هم خالی نشده، عرق از سر و صورتشان می ریزد. یک بسیجی لاغر و کم سن و سال می آید طرفشان. خسته نباشیدی می گوید و مشغول می شود. ظهر است که کار تمام می شود.سربازها پی فرمانده می گردند تا رسید را امضا کند. همان بنده ی خدا، عرق دستش را با شلوار پاک می کند، رسید را می گیرد و امضا می کند.

10) توی تدارکات لشکر، یکی دو شب، می دیدم ظرف ها ی شام را یکی شسته. نمی دانستیم کار کیه. یک شب، مچش را گرفتیم. آقا مهدی بود. گفت «من روزها نمی رسم کمکتون کنم. ولی ظرف های شب با من»

سه شنبه, 26 آذر 1392 ساعت 15:43

عباس آسمانی

نوشته شده توسط
افسران - "عباس آســــمانی"

چند روزی بود که همسرم از بیماری کمــر درد رنج می برد .
به همین خاطر آن گونه که باید توانایی انجام کار در مدرسه را نداشت .
این مسئله باعث شده بود تا همسرم چندبار در حضور دانش آموزان مورد
سرزنش مدیر قرار بگیرد . ما از این موضوع که نکند مدیر ما را از تنها اتاق
شش متری که تنها دارایی و اثاثیه مان در آن خلاصه می شد اخراج کند ؛
سخت نگران بودیم . تا این که یک روز صبح هنگام بیدار شدن از خواب ،
حیاط مدرسه و کلاس ها ا نظافت شده و منبع ها را پر از آب دیدم .
تعجب کردم . مطمئن بودم همسرم با آن کمردرد توانایی انجام چنین
کاری را ندارد .

اما آن روز صبح ، چون تا پاسی از شب بیدار مانده بودیم خوابمان برد و
پس از برخاست از خواب دوباره مدرسه را نظافت شده یافتیم
همه چیز خوب و حساب شده بود
به همین خاطر مدیر از شوهرم ابراز رضایت می کرد .
روز بعد وقتی هوا گرگ و میش بود در حالی که چشمانمان از انتظار و بی
خوابی می سوخت ناگهان دیدیم یکی از شاگردان مدرسه از دیورا بالا
آمد . به درون حیاط پرید و پس از برداشتن جارو و خاک انداز مشغول
نظافت حیاط شد . جلو رفتیم . لباس ساده و پاکیزه ای به تن داشت و
خیلی با وقار به نظر می آمد . وقتی متوجه حضور من شد خجالت کشید
سرش را به زیر انداخت و سلام کرد . سلامش را پاسخ دادم و اسمش را
پرسیدم . گفت :

" عبــاس بابایــی "

 

http://s4.picofile.com/file/8101033542/3098_1837088199_amirkabir.jpg

آیت‌الله اراکی در خواب امیر کبیر را دید که گفت از عطش حسین حیا کردم، لب به آب خواستن باز نکردم آن لحظه که صورتم را بر خاک گذاشتند امام حسین آمد و گفت به یاد تشنگی ما ادب کردی، آب ننوشیدی این هدیه ما در برزخ،باشد تا در قیامت جبران کنیم.

ای کاش تاریخ برخی لحظات متوقف می‌شد تا بسیاری از وقایع ناگوار تاریخی اتفاق نمی‌افتد که یکی از این وقایع که آرزوی هر ایرانی است توقف تاریخ در مورد عزل امیرکبیر و سرانجام قتل اوست. که هنوز منتظر نمانیم که از گرمابه امیر به سلامت بیرون آید. اما امیر خونین از دنیا رفت تا بعد‌ها در خواب بزرگ مرد دیگر آیت‌الله محمدعلی اراکی قصه آخرتش را بازگو کند آیت‌الله که در خواب امیرکبیر را دیده است که جایگاه رفیعی در عالم برزخ داشته است.

سبب آن را می‌پرسد و امیر پاسخ می‌دهد : با اشک گفت: آنگاه که رگ دو دستم را در حمام فین کاشان زدند؛ چون خون از بدنم می‌رفت تشنگی بر من غلبه کرد سر چرخاندم تا بگویم قدری آبم دهید؛ ناگهان به خود گفتم میرزا تقی خان! دو تا رگ بریدند این همه تشنگی! پس چه کشید پسر فاطمه؟ او که از سر تا به پایش زخم شمشیر و نیزه و تیر بود! از عطش حسین حیا کردم، لب به آب خواستن باز نکردم و اشک در دیدگانم جمع شد آن لحظه که صورتم بر خاک گذاشتند امام حسین آمد و گفت به یاد تشنگی ما ادب کردی و اشک ریختی؛ آب ننوشیدی این هدیه ما در برزخ، باشد تا در قیامت جبران کنیم.

گرچه پس از مرگ امیر، ناصرالدین شاه پشیمان شد اما این امر سودی به حال خود و ملت نداشت و مرگ امیر به فرصتی تازه‌ای برای فاسدان و بیگانه پرستان برای دست اندازی بیشتر به دارایی‌های کشور تبدیل شد.

با مرگ محمدشاه قاجار، میرزا محمدتقی خان فراهانی معروف به امیرکبیر، تلاش زیادی برای به سلطنت رساندن ناصرالدین شاه به عمل آورد و در نهایت با تدبیر او، کار سلطنت، سامان یافت. از آن پس و همزمان با آغاز پادشاهی ناصرالدین شاه، امیرکبیر نیز به صدارت عظمی دست یافت و به رتق و فتق امور همت ورزید. استقلال نظر و خدمات عمومی و به طور کلی، سیاست داخلی و خارجی امیرکبیر که در جهت منافع و مصالح کشور بود، در محیط دربار و اجتماع رجال و شاهزادگان و وابستگان و حقوق بگیران بیگانه، قابل قبول و مورد پسند نبود.

این افرادِ بانفوذ و قدرتمند که از اقدامات امیرکبیر رنجیده بودند، برای متوقف کردن امیرکبیر دست به هر کاری زدند ولی چون او را مستقیم و مستقل یافتند، اتهامات زیادی را به صورت شایعه به او وارد ساختند. ناصرالدین شاه در ابتدا به این بدگویی‏ها توجهی نمی‏کرد. اما توطئه، گسترده بود و اصرار در ترساندن شاه، ادامه یافت. کم‏کم ناصرالدین شاه که هنوز بیست سال هم نداشت به امیر سوءظن پیدا کرد و او را در 28 آبان 20 ( 1230 محرم 1268ق، 19 نوامبر 1851 م) از صدارت عزل کرد. اما در این میان بدگویی دیگران تا آنجا ادامه یافت که شاه وحشت‏زده، با عزل امیر از تمامی مقام‏ها، او را به کاشان تبعید کرد.

پس از مدتی فرمان قتل امیرکبیر نیز صادر شد و سرانجام امیر را در بیستم دی ماه 1230 ش (18 ربیع‏الاول 1268 ق، 10 ژانویه 1852 م) در حمام فین کاشان به قتل رساندند. امیرکبیر مردی کاردان، باهوش، وطن‏دوست و باکفایت بود. که حتی دوست و دشمن به آن معترف بودند و به حسرت تاریخی ایرانیان تبدیل شد که اقدامات امیرکبیر به بار می‌نشست و اسیر دسیه درباریان نمی شد چه بسا ایرانی مقتدر‌تر داشتیم.

*نظریات اتباع و سفرای دولت‌های خارجی در مورد امیرکبیر

کنت دو گوبینو سفیر مشهور فرانسه در  ایران در زمان سلطنت ناصر الدین شاه بود و درباره ویژگیهای امیرکبیر می نویسد:

امیرنظام .. می خواست عظمت دیرینه کشورش را باز گرداند در همه جا سربازخانه، کاروانسراو پل بنا کرد.

توجه زیادی به کارخانه ها کرد واحداث صنایع جدید را تشویق کرد به اروپائیان نظر خوبی نداشت و می خواست دست آنها را کوتاه کند ولی از سوی دیگر می خواست معلومات نظامی و مهارت صنعتی آنان را اخذ نماید و بالاخره دست روی نقطه  حساس دولت یعنی اختلاس کارمندان گذاشت.

او می خواست همه کارمندان دولت، خود او را الگو قرار بدهند که بسیار پاک بود و دزدی نمی‌کرد.

خانم مری شیل همسر سفیر انگلستان که شوهرش نسبت به امیر بسیار سرگرانی دارد و همزمان با امیرکبیر در ایران بوده است پیرامون او معتقد است : (امیرکبیر) صدراعظمی که واقعاً برای حکومت لایق بود.

و البته گاه هم در کمال بی احتیاطی به مقابله با دو شیر بر می خواست دو شیری که به گفته صدر اعظم پیشین بره مطیع و آرام را در میان گرفته بودند.

 

امیر کبیر در کمال شکیبایی و متانت به سرنوشت خود تسلیم شد و تن به مرگ داد از این واقعه تهران تکان خورد و همگان وحشت زده در انتظار وقایع ناگواری نشستندو شاه در این میانه زیاد سرزنش نمی شد. بلکه محرکان او در انجام این جنایت، که در درجات بالای جامعه قرار داشتند بیشتر در مظان اتهام قرار گرفته بودند

 

فریدون مشیری در مورد امیر شعر زیر را سروده :

 

رمیده از عطش سرخ آفتاب کویر

 

غریب و خسته رسیدم به قتلگاه امیر

 

زمان، هنوز همان شرمسار بهت زده!

 

زمین ,هنوز همان سخت لال شده

 

جهان هنوز همان دست بسته تقدیر

 

هنوز، نفرین می بارد از در و دیوار،

 

هنوز، نفرت از پادشاه بدکردار،

 

هنوز، وحشت، از جانیان آدم خوار

 

هنوز لعنت، بربانیان این تزویر

 

هنوز همهمه سروها، که «ای جلاد!»

 

مزن! مکش! چه کنی، های، ای پلید شریر!

 

چگونه تیغ زنی بر برهنه در حمام  

 

چگونه تیرگشایی به شیر، در زنجیر!؟»

 

هنوز، آب به سرخی زند که در رگ جوی

 

هنوز ، ....

 

به قطره قطره ی گلگونه رنگ می‌گیرد

 

از آنچه گرم چکید از رگ امیر کبیر!

 

نه خون، که عشق به آزادگی، شرف، انسان

 

نه خون، که داروی غمهای مردم ایران

 

نه خون، که جوهر سیال دانش و تدبیر

 

هنوز ناله باد هنوز زاری آب

 

هنوز گوش کر آسمان، فسونگر پیر !

 

« هنوز منتظر اینم تا زگرمابه،

 

برون خرامی، این آفتاب عالم گیر !

 

« نشیمن تو نه این گنج محنت آباد است

 

تو را ز کنگره ی عرش می زنند صفیر! »

 

به اسب و پیل چه نازی؟ که رخ به خون شستند

 

در این سراچه ی ماتم پیاده، شاه، وزیر

 

چند دوباره بیاید کسی؟

 

- محال... محال ....

 

هزار سال بمانی اگر ،

 

چه دیر ... چه دیر .....

به نقل از فارس نیوز

 

صفحه1 از3
شما اینجا هستید: خانه بینش و اندیشه جهاد و شهادت جهاد و شهادت