سه شنبه, 26 آذر 1392 ساعت 15:43

عباس آسمانی

نوشته شده توسط 
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)
افسران - "عباس آســــمانی"

چند روزی بود که همسرم از بیماری کمــر درد رنج می برد .
به همین خاطر آن گونه که باید توانایی انجام کار در مدرسه را نداشت .
این مسئله باعث شده بود تا همسرم چندبار در حضور دانش آموزان مورد
سرزنش مدیر قرار بگیرد . ما از این موضوع که نکند مدیر ما را از تنها اتاق
شش متری که تنها دارایی و اثاثیه مان در آن خلاصه می شد اخراج کند ؛
سخت نگران بودیم . تا این که یک روز صبح هنگام بیدار شدن از خواب ،
حیاط مدرسه و کلاس ها ا نظافت شده و منبع ها را پر از آب دیدم .
تعجب کردم . مطمئن بودم همسرم با آن کمردرد توانایی انجام چنین
کاری را ندارد .

اما آن روز صبح ، چون تا پاسی از شب بیدار مانده بودیم خوابمان برد و
پس از برخاست از خواب دوباره مدرسه را نظافت شده یافتیم
همه چیز خوب و حساب شده بود
به همین خاطر مدیر از شوهرم ابراز رضایت می کرد .
روز بعد وقتی هوا گرگ و میش بود در حالی که چشمانمان از انتظار و بی
خوابی می سوخت ناگهان دیدیم یکی از شاگردان مدرسه از دیورا بالا
آمد . به درون حیاط پرید و پس از برداشتن جارو و خاک انداز مشغول
نظافت حیاط شد . جلو رفتیم . لباس ساده و پاکیزه ای به تن داشت و
خیلی با وقار به نظر می آمد . وقتی متوجه حضور من شد خجالت کشید
سرش را به زیر انداخت و سلام کرد . سلامش را پاسخ دادم و اسمش را
پرسیدم . گفت :

" عبــاس بابایــی "

خواندن 5926 دفعه آخرین ویرایش در سه شنبه, 26 آذر 1392 ساعت 15:48
شما اینجا هستید: خانه بینش و اندیشه جهاد و شهادت جهاد و شهادت عباس آسمانی