جمعه, 01 شهریور 1392 ساعت 04:12

برگزیده ای از کتاب خاطرات سبز ( کربلای 5 )

نوشته شده توسط 
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

خواندن یک یا چند صفحه از یک کتاب را می‌توان چندگونه تعبیر کرد؛ چیدن شاخه گلی از یک باغ، چشیدن جرعه‌ای از اکسیر دانایی، لحظه‌ای همدلی با اهل دل، استشمام رایحه ای ناب، توصیه یک دوست برای دوستی با دوستی مهربان و...


........................



....گرسنگی و تشنگی و شهادت لحظه به لحظه مجروحین، عدم توفیق لشکر در خلاص کردن ما از محاصره، نداشتن جنگ‌‌افزار و مهمات کافی، نداشتن نیروهای تازه‌نفس، خستگی ناشی از چند روز و شب جنگ و نبرد مداوم با لبانی تشنه و شکم‌های گرسنه، نداشتن امکانات پزشکی جهت مجروحین، و وضعیت نامعلوم آینده ما همه و همه موجب نگرانی و بیم نیروهای اندک در محاصره شده بود.

روز سوم محاصره با بالا آمدن آفتاب سرمای صبحگاهی اسفندماه که بدن نیروهای در محاصره را آزار می‌داد جای خود را به گرمای لذت‌بخش آفتاب داد.


با تماس بی‌سیم با فرماندهی لشکر 10 برادر علی فضلی آخرین وضعیت به وی گزارش داده شد. ایشان گفت که امشب آخرین تلاش را برای نجات ما به عمل می‌آوردند و گردان حضرت سجاد را که تنها گردان آماده رزم موجود در منطقه بود را به کمک ما می‌فرستد. قرار شد ما نیز همزمان با پیشروی گردان حضرت جساد نیروهای عراقی را از پشت هدف قرار داده و به هم ملحق شویم و حلقه محاصره را شکسته و مجروحین و شهدا را به عقبه منتقل نماییم و نیروهای تازه‌نفس گردان حضرت سجاد هم جایگزین ما شوند.


با تشکیل یک تیم شناسایی به اطراف محل استقرارمان، اطلاعاتی کسب کردیم و مشخص شد که از پیچی که در حدود 200 تا 300 متری قرار داشت به بعد زیر آتش عراق است. با این شناسایی به وضعیت حساس خودمان پی بردیم.


با ادامه محاصره، تعدادی از نیروها به علت نرسیدن آب و آذوقه به حالت اغما افتادند که به ناچار برای جلوگیری از مرگ مقداری از آب لجن اروند را به آنها نوشاندیم و یکی از نیروهای نوجوان هم با از جان گذشتگی به طور مخفیانه و استتار شده به نخلستان اطراف مواضع ما رفته و از زیر درختان نخل مقداری خرما می‌خشکیده به دست آورد. خرماها به علت دود غلیظ سوختن سه تانک عراقی که توسط ما منهدم شده بودند به دشت دودآلود و سیاه بودند و چون مدت‌ها روی زمین مانده بودند مثل سنگ سفت شده بود، ولی برای جلوگیری از مرگ همچون مائده بهشتی جان‌بخش گردیدند.


بعدازظهر با اصابت خمپاره‌ای 120 میلیمتری درست در میان محل اسکان مجروحین، صحنه‌های عجیبی به وجود آمد. دو مجروح با ترکش‌های مجدد و جدید در آخرین لحظات عمر خود قرار داشتند و فقط با آخرین رمق‌هایشان ناله و زمزمه یا حسین سرمی‌دادند. یکی از پناهندگان عراقی که نوجوان بود و حدود هجده یا 19 سال داشت بر اثر اصابت ترکش خمپاره سرش شکاف برداشته و خون به شدت از فرق سرش جریان داشت که با وسایل زخم بندی اندک ما جلوی خون گرفته نشد. عراقی دوم که مسن بود، به شدت شیون و ناله می‌کرد که با وضعیت روحی و روانی و فشار عصبی ما قابل تحمل نبود.


به وی اعتراض کردم که مگر بین این فرد و آن نیروی ما که در حال احتضار است فرقی وجود دارد. وی با یكس و ناامیدی به ما فهماند که این پسر در جبهه باطل و برای صدام جنگیده و در جنایات صدام شریک است و جای او در عذاب و آتش دوزخ است ولی اینها شهید شده‌اند و برای خدا جنگیدند و رد راه حق و حقیقت و جبهه حق جنگیدند و به عشق امام حسین حرکت کردند و رضای خدا را خواسند. پس من باید برای این جوان که خسرالدنیا و الاخره شد شیون کنم و گریه کنم و می‌دانم هیچ وقت جنایاتی که ما عراقی‌ها بر سر ایرانیان خصوصاً زن و بچه‌های بی‌گناه روا داشتیم قابل بخشش و توبه نخواهد بود..........



صفحات 164  و 165 /  نشر صریر / چاپ اول /  سال 1384 / 207 صفحه / 1400 تومان
خواندن 4388 دفعه آخرین ویرایش در جمعه, 01 شهریور 1392 ساعت 04:18
محتوای بیشتر در این بخش: « حاج حسین خرازی هفته دفاع مقدس »
شما اینجا هستید: خانه بینش و اندیشه جهاد و شهادت جهاد و شهادت برگزیده ای از کتاب خاطرات سبز ( کربلای 5 )