شنبه, 04 خرداد 1392 ساعت 03:45

پرواز را فراموش نکن 2

نوشته شده توسط 
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

وانت لبريز از جنازه رد مي‌شود.
رزمنده‌هايي که باپاي خود رفته بودندحالا کنارهم دراز کشيده‌اند.
تنها يادگاري‌شان خط قرمزي است که جاده را نصف مي‌کند. . . .

http://bazaartheater.com/Tablighat/Image/80201790110dove-animation-1.gif

 

و خدایی که در این نزدیکی است:
لای این شب بوها، پای آن کاج بلند.
روی آگاهی آب، روی قانون گیاه

http://bazaartheater.com/Tablighat/Image/80201790110dove-animation-1.gif

ركش‌ها شكمش را پاره كرده بودند، ولي اصرار داشت بنشیند، به در خيره بود.
مانع از نشستنش شدم. در گوشم گفت: آقا اينجاست، چه جورى بخوابم؟ و بعدش هم، پرواز کرد.

http://bazaartheater.com/Tablighat/Image/80201790110dove-animation-1.gif

گفتم : نه. اين عمليات حساسه. ممکنه زخمي بشي و فرياد بزني. گفت: قول ميدم. آن طرف رودخانه جسد زخميش را پيدا کرديم که دهان خودش را پر گِل کرده بود!

http://bazaartheater.com/Tablighat/Image/80201790110dove-animation-1.gif

پيرزن كنار پنجره است، پستچى نامه مي‌آورد. روزها مي‌گذرد ... پستچى ... انتظار ... نامه ... پيرزن ...پسر جوان ... جبهه...

 ...پيرمرد دور از چشم زن مي‌نويسد: مادر اينجا خط مقدم است.

http://bazaartheater.com/Tablighat/Image/80201790110dove-animation-1.gifرفته بودیم جنازه شهدا را بکشیم عقب. از موانع که گذشتیم رسیدیم به اولین شهید.

حاج مهدی باکری گفت : «این رو ول کنید، بریم جلوتر.»

 چند تا از شهدا را برگرداندیم عقب که دشمن متوجه شد و شروع کرد به تیراندازی.

 مجبور شدیم برگردیم عقب.

 بعدا فهمیدیم آن جنازه اول برادر حاج مهدی بوده.

http://bazaartheater.com/Tablighat/Image/80201790110dove-animation-1.gif

از همان کودکی بارها شنیده بود که صندلی وفا ندارد.

 

بیست و دو  سالش نمیشد که یک صندلی قسمت او شد.

 

او، حالا دقیقا بیست و هفت سال است که با آن صندلی اخت شده است.

 

گویا این بار آن قانون همیشگی میخواهد نقض شود و این صندلی چرخدار تا روز شهادتش با او بماند...

http://bazaartheater.com/Tablighat/Image/80201790110dove-animation-1.gif

هر نفس آواز عشق می‌رسد از چپ و راست
ما به فلک می‌رویم عزم تماشا که راست؟

http://bazaartheater.com/Tablighat/Image/80201790110dove-animation-1.gif

ما ز بالاییم و بالا می رویم
ما ز دریاییم و دریا می رویم

http://bazaartheater.com/Tablighat/Image/80201790110dove-animation-1.gif

گلوله ی توپ 106 بلند تر از قد او بود. گفتم : چه جوری اومدی این جا 

گفت: با التماس 

گفتم : چه جوری گلوله ی توپ رو بلند می کنی می آوری 

گفت : با التماس 

گفتم : میدونی آدم چه جوری شهید می شه

گفت : با التماس و رفت 

چند قدم برگشت گفت : اگر شهید شدم ، شما دست از راه ما برندارین .

وقتی آخرین تکه های بدنش رو تو پلاستیک ریختم ، فهمیدم چه قدر التماس کرده بود برای شهادت

 

http://bazaartheater.com/Tablighat/Image/80201790110dove-animation-1.gifسبکبالان خرامیدند و رفتند

مرا بیچاره نامیدند و رفتند

http://bazaartheater.com/Tablighat/Image/80201790110dove-animation-1.gif

عکس اول را در آورد: این پسر اولم محسن است! عکس دوم را گذاشت روی

عکس محسن: این پسر دومم محمد است، دوسال با محسن تفاوت سنی داشت! عکس

سوم را آورد و گذاشت روی عکس محمد؛ رفت بگوید این پسر سومم..

سرش را بالا آورد، دید شانه های امام(ره) دارد می لرزد…

امام(ره) گریه اش گرفته بود… فوری عکس ها را جمع کرد زیر چادرش و خیلی

جدی گفت: چهارتا پسرم رو دادم که اشکتو نبینم…

خواندن 4859 دفعه آخرین ویرایش در شنبه, 04 خرداد 1392 ساعت 04:04
شما اینجا هستید: خانه بینش و اندیشه جهاد و شهادت جهاد و شهادت پرواز را فراموش نکن 2