چهارشنبه, 25 بهمن 1391 ساعت 05:34

مصطفی به شوخی به آیت الله حسن زاده آملی گفت«حاج آقا، دیدی ترسیدی؟»

نوشته شده توسط 
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

یادگاران»خاطرات دانشمند بسیجی شهید مصطفی احمدی روشن ؛ خاطره شماره 19  »

رفتیم قم دفتر مراجع برای کانون نهج البلاغه کمک بگیریم . گفتم «بریم خونه ی آیت الله حسن زاده آملی.
سر ظهر بود . در زدیم . حاج آقا آمد جلوی در . گفت «شما عقل ندارید دم ظهر در خونه ی مردم رو می زنید ؟»
اخلاق حاج آقا را می شناختم . گفتم

«حاج آقا ،، دانشجو اگر عقل داشت ، دانشگاه نمی رفت .»
حاج آقا گفت «پس بفرمایید داخل.»
رفتیم توی اتاق . حاج آقا گفت «آقا جان ، دم ظهر سه تا جوون سبیل کلفت در زده ن ، من پیرمرد ترسیدم ، گفتم بفرمایید تو.»
مصطفی به شوخی گفت«حاج آقا ، دیدی ترسیدی ؟»
حاج آقا با لهجه خاصش گفت«پشه چو پر شد ، بزند پیل را .»
گفتم «مصطفی پشه هم شدی.»
*
از کانون نهج البلاغه گفتیم . حاج آقا خیلی تحویلمان گرفت ، گفت «احسنت ، آقا جان کارتان برای معارف شیعه خیلی عالی است .»
بلند شدیم برویم . گفتیم «ما روبوسی می کنیم ، بعد می ریم .»
رفتم جلو . حاج آقا به شوخی زد زیر گوشم . انتظار داشتم . خندیدم و گفتم «پیامبر گفتن قصاص اون دنیا از این دنیا سخت تره . بذارید همین جا تلافی کنم.»
حاج آقا گفت «خب طوری نیست، بیایید من رو ببوسید.»
سه دور حاج آقا را بوسیدم . صدای خنده ی مصطفی بلند شد «من هم می خوام.»
حاج آقا گفت«چه کار کنم ؟ بیاید.»
حاج آقا مصطفی را که بوسید با دست راست چند بار کشید به طرف چپ و راست صورتش ، تعجب کردم ؛ انگار که نازش کند

منبع: افسران

http://www.afsaran.ir/link/184395

خواندن 3519 دفعه آخرین ویرایش در چهارشنبه, 25 بهمن 1391 ساعت 05:54
شما اینجا هستید: خانه بینش و اندیشه جهاد و شهادت جهاد و شهادت مصطفی به شوخی به آیت الله حسن زاده آملی گفت«حاج آقا، دیدی ترسیدی؟»